فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من...

فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من...

در دنیای تو ساعت چند است؟


پرنده گفت: کوچ

درخت گفت: آه

پرنده کوچ کرد و رفت تا بهار

درخت ماند و انتظار


(افسانه شعبان نژاد)


پ.ن:

  فیلم را علی رغم ضعف هایش دوست داشتم، چرا که از «عشق» می گفت در زمانه ای که نایاب است!

 گیلان و رشت و بندرانزلی اش را شاعرانه به تصویر کشیده بود؛  دوربین سیال، و موسیقی کریستف رضاعی به جان پلان ها نشسته بود، با آن ترانه ی دل نشین...

فصل چیدن گردوها...

  شهریورماه گذشته شهرستان که بودیم، قرار شد به بهانه ی عکاسی، با محمد به جاده بزنیم. کجایش معلوم نبود. من نظرم جایی بود که قبلا نرفته باشیم. صبح زود حرکت کردیم و سرانجام سر از «ملحمدره» درآوردیم؛ روستایی در نزدیکی اسدآباد همدان، با معماری سنگی و طبیعت زیبا. 


ملحمدره

سربالایی تند روستا را پشت سر گذاشتیم و جاده ی سنگلاخ کوهستانی را در پیش گرفتیم.جاده در امتداد یک دره کشیده شده بود. جا به جا پر از درختان گردو بود. از پسرکی در راه پرسیدیم که این جاده به کجا می رسد و او گفت:«چهل چشمه.» در نهایت با طی کردن یک سرازیری، به جای سرسبزی رسیدیم که محل تلاقی دو دره بود. مردی در حال بیل زدن و هدایت آب بود. آب خنک چشمه ای به این سو می آمد. محمد سر صحبت را با او باز کرد که کجا برای عکاسی خوب ست و آیا این جاده به جایی می رسد؟ مرد هم گفت که از این جا به بعد فقط باغ است، بعد باغ خودش را نشانمان داد که کنار تقاطع و در دامنه ی دره بود و گفت از هرکجا که دوست داشتید عکس بگیرید.  چاق بود و درشت اندام. موتوری هم کنارش پارک شده بود. او را سر راه به این جا دیده بودیم. با محمد چند کلمه ای کردی صحبت کرد، و بعد ترکی، و بعد سوالاتی به انگلیسی پرسید. بعد به انگلیسی پرسید که ژاپنی هم بلدیم یا نه؟!..  و شروع کرد به ژاپنی صحبت کردن!

  انتهای این جاده ی روستایی انتظار هرچیزی را داشتم الا این یکی را! بعد حرف هایی فلسفی زد در باب هستی، که خیلی به جان دلم نشست... حرف هایش که تمام شد، رفت پیش خانواده اش که از گوشه ی باغ دیده می شدند؛ داشتند گردوهای چیده شده را با گونی به خانه باغی می آوردند. نام اش آقای الف. بود.

  ماشین را همان جا پارک کردیم و در حالی که فکرم درگیر این دیدار بود، مسیر دره را پیاده در پیش گرفتیم؛ آب چشمه ته دره روان بود و صدایش به ما که بالاتر حرکت می کردیم می رسید. دره پر از درختان میوه بود، و از همه بیش تر، گردو. گردوهایی که روی همان درخت، پوست انداخته بودند. سیب، به، آلو بخارا، ازگیل.


گردوهایی که بر درخت پوست انداخته بودند...

  قدری از پای درختان میوه جمع کردیم. عکس گرفتیم و برگشتیم به همان تقاطع. رفتم تا به آقای الف. جمع کردن میوه ها را اطلاع دهم. کنار باغش صدایش زدم؛ به داخل دعوتم کردند. یک خانه باغ کوچک، با اتاقی بی در در کنارش، پر از گردو. آقای الف. داشت با تکه چوبی، گردو پوست می کرد. گفت که میوه ی پای درختان مال کسی نیست! گوشه ای نشستم. گردوها با ضربه ای پوست می انداختند. فصل جمع کردن گردوها بود. نشستیم به گپ زدن. از همه چیز صحبت کردیم... خانم خوش روی اش برایم چای آورد، با پنیر و نان محلی که با چند گردو در کنارش، صبحانه ای خوشمزه را تداعی می کرد.


جای دوستان سبز...

  خیلی حرف زدیم. زبان ها را به واسطه ی شغل اش یاد گرفته بود، در سفرهای خارجی زیادی که رفته بود. حالا بازنشسته شده بود. وقتی فهمید معلم هستم، لبخند زد و احساس کردم نوعی احترام به لحن اش اضافه شد. ازم پرسید:« حدس می زنی شغلم چی باشه؟»

و من حدس واقعی ام را پنهان کردم و چیز دیگری گفتم. خندید و گفت:«روت نشد بگی؟!... من آشپز بودم.»

  خودش و خانم مهربان اش، هرچه داشتند برایمان می آوردند و آخرش هم اصرار که باید از این گردوها با خودتان ببرید، که ما نگرفتیم. خیلی بیش تر از سهممان برده بودیم.

  وقتی با محمد برمی گشتیم، ذهن ام را انگار آن جا جا گذاشته بودم؛ دیده ها و شنیده هایمان، و عطر نان محلی و پنیر و گردو...

پنجره

ماریا!

اگه صاحبخونه ها بدونن

پنجره ها چه قدر ارزش دارن،

شاید اجاره هاشون رو چند برابر بکنند!

(زنده یاد حسین پناهی)


پ.ن.ها:

 صبح داشتم برای رفتن به سر کار آماده می شدم که پیامکی از همکارانم رسید که امروز مدرسه تعطیل است. بی خبر از همه جا پا شدم و پنجره را رو به کوچه باز کردم...؛ همه جا سفید سفید. چه قدر خوشحال شدم!

  هیراد هنوز خواب است. دلم می خواهد ببرمش برف بازی، اما قدری سرما خورده و تازه رو به بهبودی ست...

* نقاشی  از رابرت استرانگ وودوارد


بعدا نوشت:


تنهاست

پلنگی که از خواب من

به ماه رفت 

دلتنگ کوه بلند است 

و مهتاب نیمه شب 

ماه ان نبود 

که در قصه دیده بود

(امیر برغشی)

درباره ی کتاب «نگهبان تاریکی»، نوشته ی مجید قیصری

 


"از بچگی باید یاد گرفت هیچ چیز ماندنی نیست، هیچ چیز. آدم باید یاد بگیرد چطور در مقابل از دست دادن چیزها مقاومت کند، تاب بیاورد، وگرنه زندگی را می بازد."

(از داستان «کی اولین شوت رو می زنه؟»، ص۶۷)


  «نگهبان تاریکی» مجموعه ای ست از نه داستان کوتاه با موضوع جنگ و تبعات آن. نگاه نویسنده به جنگ، نگاهی با اولویت دادن به انسان و ارزش های انسانی ، فارغ از ملیت و نژاد است. تمرکز بر حالات روحی و روانی انسان هایی که درگیر جنگ شده اند، و تاکید بر طبیعت و درونیات جنگ.

  مجید قیصری، داستان هایش را روان تعریف می کند، با جملاتی اغلب بلند، و جا به جا از اساطیر، باورها، و نمادها بهره می گیرد. از نه داستان، شش تای آن راوی اول شخص مفرد دارد و یکی ش راوی اول شخص جمع، که این خود تاکیدی ست بر وجه روان شناختی داستان ها. داستان هایی که اغلب واقعگرا هستند.

  «آب» نخستین داستان این مجموعه، که راوی اول شخص جمع دارد، روایت دو گروه از سربازان ایرانی و عراقی، و چشمه ای ست که بین این دو قرار گرفته است. داستانی از عهد و قرار. «سیاوش» داستان، همچون سیاوش شاهنامه، برای پای بندی به عهد، و پیش گیری از جنگی دوباره، خود را تسلیم دشمن می کند و «خون بس» را می پذیرد. دشمنانی که «یک بار تاوان بستن آب را داده بودند، دیگر تکرار نمی کردند. (ص۸)، که اشاره ی مستقیمی به واقعه ی کربلاست.

   در داستان های دیگر، تبعات جنگ به تصویر کشیده می شود؛ «آصف خروس نداره!» که با نثر محاوره ای نگاشته شده، ترکیبی از رویا و واقعیت با هم آمده است؛ بازماندگان جنگ که حالا باید با مصائب آن بسازند... در «کی اولین شوت رو می زنه؟»، امید به زیستن در میانه ی جنگ، موج می زند. در «ساقه ی پلاتین»، جنگ تمام شده و آدم ها از ابزار جنگ ارتزاق می کنند؛ جنگی که  پس از آن پلاتین ارزش پیدا کرده، و در نگاهی دیگر، روایت دنیایی ویران و تباه شده است.

  در داستان «نگهبان تاریکی»، سال ها از جنگ گذشته و سرباز سابق برای زیارت کربلا به خاک دشمن پیشین اش می رود؛ خشم و نفرت از دشمن، در بوته ی گذشت زمان به آزمایش گذاشته می شود، تا شاید چشم هایی که در جنگ نگهبان تاریکی بوده اند، حالا کورسوی نوری برای رهایی از خاطرات آن بیابند.


مشخصات کتاب:

نگهبان تاریکی، نشر افق، چاپ اول: ۱۳۹۳

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد...

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به جویبار که در من جاری بود

به ابرها که فکرهای طویلم بودند

به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من

از فصل های خشک گذر می کردند

به دسته های کلاغان

که عطر مزرعه های شبانه را

برای من به هدیه می آورند

به مادرم که در آینه زندگی می کرد

و شکل پیری من بود

و به زمین ، که شهوت تکرار من ، درون ملتهبش را

از تخمه های سبز می انباشت - سلامی ، دوباره خواهم داد

 

می آیم ، می آیم ، می آیم

با گیسویم : ادامه ی بوهای زیر خاک

با چشمهام : تجربه های غلیظ تاریکی

با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار

می آیم ، می آیم ، می آیم

و آستانه پر از عشق می شود

و من در آستانه به آنها که دوست می دارند

و دختری که هنوز آنجا ،

در آستانه ی پر عشق ایستاده ، سلامی دوباره خواهم داد...


(فروغ فرخ زاد)


  تصاویر زیر مربوط به خانه ی پدری فروغ است، در محله ی امیریه ی تهران، کوی خادم آزاد:

(عکس ها از خانم برنا قاسمی، ایسنا)


«کوچه ای هست که قلب من آن را از محله های کودکی ام دزدیده است...» (ف.ف/تولدی دیگر)


این آشپزخانه، زمانی اتاق فروغ بوده.


و تصاویر دیگر:



این عکس را که می بینم، دختری تنها در خاطرم می آید که پشت پنجره، به خزان باغچه اش می نگرد...



خواب تلخ


  فیلم را دوازده سال پیش و درجشنواره ی  فیلم فجر دیدم؛ اگر اشتباه نکنم در سینما عصر جدید، که سینمای دوست داشتنی ام بود. متاسفانه فیلم بعد از جشنواره به محاق توقیف رفت و حالا دوباره به سینماها برگشته است. هنوز که هنوز است، لحظات  زیادی از آن در خاطرم مانده . فضایی بومی با نابازیگرها، با داستانی تازه و طنزی جذاب.

  تماشای این فیلم را از دست ندهید. فیلمی که دیر دیده شد.

با کوچه آواز رفتن نیست...

   «من آن موقع با «ایرج» سر کوچه آنها می‌رفتیم بلال می‌خرید‌یم و یک منقل می‌گذاشتیم و می‌فروختیم. وقتی کسی می‌آمد‌ که ایرج د‌وستش د‌اشت، من می‌نشستم و باد‌ می‌زد‌م و او می‌ایستاد‌ و د‌اد‌ می‌زد‌ که یعنی ارباب است و مهم‌تر است و «ایرج» به آنکه د‌وستش د‌اشت، سلام می‌کرد‌. برعکس‌اش هم بود‌. «ایرج» باد‌ می‌زد‌ و من می‌ایستاد‌م و سلام می‌کرد‌م. خیلی بچه بود‌یم. سلام می‌کرد‌یم برای ابراز عشق. روزگار را این‌طور گذراند‌یم تا وقتی که شاید‌ کلاس هفتم بود‌یم و «ایرج» پد‌ربزرگ‌اش را از د‌ست د‌اد‌ و آنجا اولین شعرش را گفت. گفته بود‌: «خد‌اوند‌ا پد‌ر را از پد‌رجانم گرفتی/ و او را د‌ر د‌ل خاک نهاد‌ی...» پد‌ر «ایرج» تار می‌زد‌. خیلی هم قشنگ تار می‌زد‌ و می‌خواند‌. د‌ستگاه‌ها را هم خوب می‌شناخت. آن موقع همیشه یا ایرج خانه ما بود‌ و یا من خانه آنها بود‌م. مثل یک خانواد‌ه بود‌یم. پد‌ر من یک ارتشی بود‌. وقتی پد‌ر ایرج به پد‌ر من گفت که پسرت استعد‌اد‌ موسیقی د‌ارد‌، بگذار برود‌ موسیقی بخواند‌، پد‌ر من به او گفت پسر من باید‌ برود‌ کشتی‌گیر یا افسر ارتش شود‌. من بچه‌ام را این‌طوری د‌وست د‌ارم. نمی‌خواهم بچه‌ام برود‌ و مطرب بشود‌. من به خانه «ایرج» می‌رفتم و پد‌رش مرا تشویق می‌کرد‌. حافظ می‌خواند‌یم و پد‌رش تار می‌زد‌...»

  از مصاحبه ی  بابک صحرایی با زنده یاد «بابک بیات»


   نام بابک بیات عزیز را با موسیقی فیلم و سریال شناختم و بعدش فهمیدم که او سازنده ی برخی از ترانه های دوست داشتنی من بوده است. سریال «سلطان و شبان» که مرا به کودکی ام می برد و یاد آن گریم مهدی هاشمی، و مادرم که چقدر این سریال را دوست داشت. موسیقی متن «شاید وقتی دیگر» بهرام بیضایی و آن دلهره آوری اش. «ریشه در خون» سیروس الوند، با موسیقی دلنشینش در بطن جنگل های شمال. فرامرز قریبیان زخمی، و اکبرزنجانپور بومی...

  ترانه ی «بن بست» که مرا یاد کوچه ی باریک بن بست مان می اندازد، وقتی مادرم با کمک زن همسایه، بشکه ی نفت را تا دم خانه مان آورد؛ خانه ای با درخت انگور بزرگی که آبستن عصرهای تنهایی ام بود...

  ترانه ی «دلم گرفت» حامی، از «سام و نرگس» ایرج قادری.

  و «مرسدس» و ترانه ی تلخش از ایرج جنتی عطایی، یار دیرین بابک، آن جا که مانی رهنما می خواند :

 با کوچه آواز رفتن نیست

فانوس رفاقت روشن نیست

نترس از هجوم حضورم

چیزی جز تنهایی با من نیست...


روحش شاد و یادش گرامی باد!


پ.ن:

عکس از همشهری آنلاین

آذر؛ طلوع «بامداد»


تنهایی ِ یک درختم

و جز این‌ام هنری نیست
که آشیان تو باشم!


احمد شاملو

آرامش در حضور دیگران

 «من تقوایی را به نام می‌شناختم، روزهایی که او داستان می‌نوشت و در مجله آرش منتشر می‌شد. روزی او را در منزل سیروس طاهباز دیدم و این اولین آشنایی من با او بود. بعد در هتل مرمر یک بار دیگر تقوایی را دیدم، از من پرسید که فیلم بازی می‌کنی؟ من نمی‌دانستم که او فیلمساز هم هست. گفت که همه برای من مجانی بازی می‌کنند چون پولی ندارم و به جایی هم وابسته نیستم. قرار شد که من در این فیلم بازی کنم.

  غلامحسین ساعدی فیلمنامه را داد و سیروس طاهباز هم خانه‌اش را، هر دو هم بدون دریافت پول و این طور بود که «آرامش در حضور دیگران» ساخته شد.

  لوکیشن فیلم در خانه طاهباز بود خانه‌ای که متاسفانه امروز دیگر وجود ندارد. همه ما مجانا در این فیلم بازی کردیم غیر از یکی دو هنرپیشه که پول اندکی گرفتند بقیه هیچ پولی نگرفتند. تقوایی فیلم را با یک دوربین و با تمام تنگناهایی که وجود داشت، ساخت....

  تقوایی اخلاق ویژه خود را داشت، او در فیستوال‌های جهانی برنده شد، ‌ولی حتی در این مراسم‌ها هم شرکت نمی‌کرد که از دست یک مقام سیاسی جایزه نگیرد.

  به نظرم او بعد از انقلاب زودتر از ما دچار کهولت و پیری شد، هر چند که فیلم «ناخدا خورشید» او که اقتباسی خوب از «داشتن و نداشتن» همینگوی است از فیلم‌های درخشان بعد از انقلاب است.

  مجموعه داستان «تابستان همان‌سال» او شامل هشت داستان به هم پیوسته با تمرکز بر واقعه 28 مرداد است. زمانی که تقوایی این کتاب را نوشت در آبادان زندگی می‌کرد و داستان‌هایش در مجله آرش چاپ می‌شد. این داستان‌ها نشان داد که او نویسنده‌ای متبحر است و به سبک همنیگوی می‌‌نویسد، به نظرم هنوز کسی مثل او مانند همینگوی ننوشته است، نمی‌دانم چرا ادامه نداد اما هنوز با کتابش معروف است. اگر او نوشتن را ادامه می‌داد می‌توانست به یکی از نویسندگان خوب ما تبدیل شود.

   هر وقت از او می‌پرسیدم که چرا داستان نوشتن را ادامه ندادی موضوع را با خنده رد می‌کرد، هیچ‌وقت جواب درستی به این سوال نمی‌داد. او می‌توانست همراه با ادبیات در سینما هم کار کند ولی ترجیح داد که ادبیات را کنار بگذارد و روی سینما متمرکز شود.

   تقوایی یکی از دو سه کارگردان بزرگ بالقوه ما است ولی شرایط نگذاشت که به بالفعل تبدیل شود....»

از حرف های  زنده یاد "محمد علی سپانلو"


پ.ن:

این حرف ها را زنده یاد سپانلو، چندسال پیش و به مناسبت تولد ناصر تقوایی زده است.

منبع: خبرآنلاین

ما را تاب نیست!


.

.

گر تو را،

با ما،

تعلق نیست،

ما را،

شوق 

هست...


ور تو را،

بی ما، 

صبوری هست، 

ما را، 

تاب 

نیست!


● رهی معیری


پ.ن:

نقاشی از پیکاسو

باز کن پنجره را...

دوستان همراه،

آن چه از بوران بلاگفا باقی مانده بود را در این جا آوردم؛ تاریخ برخی شان را نداشتم.

آن چه در ادامه خواهد آمد، نوشته های جدید است.

سپاس از مهرتان.

محرمانه لس آنجلس


محرمانه لس آنجلس، کرتیس هنسن، ۱۹۹۷


  فیلمنامه ی این فیلم که نوشته ی برایان هلگلند و کرتیس هنسن است، اقتباسی ست از بخش سوم یک رمان چهاربخشی پر فروش، نوشته ی جیمز الروی (معروف به سگ شرور) که به لس آنجلس در مقطع زمانی ۱۹۴۰ تا ۱۹۶۰ می پردازد. الروی تصاویر متضادی از لس آنجلس را پیش چشم خواننده آورده و پستی ها و پلشتی های این شهر آفتابی را برجسته تر کرده است. همه ی تضادهایی که به خوبی در فیلمنامه ی اقتباسی از آن آمده، و  موجز تر از کتاب و حتی با حذف شخصیت هایی از رمان، به فیلمنامه ای یکدست و منسجم تبدیل شده است.

فیلم از همان سکانس نخستین، این تضادها را به نمایش می گذارد؛ روی تصاویر فشرده ی ترکیبی تیتراژ و همراه با ترانه ی «دوستت دارم، کالیفرنیا!»،یک راوی از جذابیت های لس آنجلس می گوید: «اقتصاد در حال رشد!»، «لس آنجلس: شهر آینده!»...، اما سپس تغییر لحن ایجاد می شود:«سرزمین تبهکاران!»، عکاسان پلیس از صحنه های جنایت عکس برداری می کنند و..! این جاست که راوی، آن سوی دیگر این سکه را نشان می دهد و به مخاطب می فهماند که لایه های نادیدنی یی زیر این زرق و برق ها وجود دارد که باید به مرور کشف شوند. جالب این جاست که این راوی که در فیلم نامش سید هاجنز است(دنی دویتو)، نویسنده، عکاس، و ناشر مجله ی «هاش - هاش» (در زبان انگلیسی به معنای هیس!)، که خود به نوعی از این رازها آگاه است و حالا می خواهد به طور مخفیانه ای آن ها را در اختیار خوانندگان (مخاطبان) اش قرار دهد! 

همه ی نشانه هایی که ماهرانه در فیلم گنجانده شده اند، به سرعت مخاطب را به دهه ی پنجاه میلادی در لس آنجلس می برند. سه کاراکتر مرکزی که هر سه شان پلیس اند، به مرور معرفی می شوند. آن هم در حالی که نامشان روی تصاویر تایپ می شود، همچون دستگاه تایپی که ادرات به کار می برند، و این خود شیوه ای ست برای در خاطر ماندن نام آن ها، چرا که فیلم انبوهی کاراکتر دارد که مخاطب باید آن ها را به خاطر بسپارد. مخاطبی که باید کمی صبور باشد تا حداقل یک  سوم ابتدایی فیلم بگذرد تا بتواند از اتفاقات و روابطی که می بیند، برای مابقی فیلم استفاده کند و در حظ ناشی از مکاشفات اش غرقه شود.

سه پلیس اصلی داستان، جک وینسنس (کوین اسپیسی)، باد وایت (راسل کرو)، و اد اکسلی (گای پیرس) می باشند. در ابتدا با باد وایت آشنا می شویم؛ جسور، تنومند، و خشن. او بیشتر از غریزه اش پیروی می کند تا از منطق اش، و از قدرت جسمانی اش برای پیش بردن کارهایش استفاده می کند. اما در درون، همچون کودکی ست که احتیاج به محبت و مراقبت دارد. بلافاصله فیلم ما را با جک، کاراکتر بعدی آشنا می کند؛ کسیکه از پلیس بودن اش لذت می برد! او خوش پوش است و به عنوان مشاور یک سریال معروف کار می کند و مدام با آدم های معروف سر و کار دارد و گاهی خلاف های کوچکی هم می کند. پلیس بودن برایش نوعی تفریح است!

پلیس سوم، گروهبان اد اکسلی، جوانی ست جاه طلب که ترقی کردن در این شغل انگیزه ی اصلی اوست؛ او ابایی ندارد از این که همکارانش را لو بدهد تا جایگاه خود را مستحکم تر کند.

در بولوار هالیوود، با کاراکتر زن داستان آشنا می شویم؛ لین براکن (کیم بسینگر)، که شباهت عجیبی به ورونیکا لیک، هنرپیشه ی معروف دارد، و البته همچون عروسکی پر زرق و برق و جذاب تصویر شده است. با دیدن او و بعد زن دیگری که شبیه ریتا هیورث، هنرپیشه ی بزرگ دیگری ست، بعد دیگری از داستان پر کشش فیلم رو نمایی می شود...

هر کدام از کاراکترها با ویژگی هایی که برایشان تعریف می شود، هنگامی که در یک جهت قرار می گیرند، معماها و رازهای داستان یکی یکی برای مخاطب آشکار می شوند. توجه به ریتم در این میان مهم است؛ به محض این که گره گشایی ها آغاز می شود، فیلم ریتم تند تری می یابد و در انتها به اوج می رسد.

فیلم یک نوار تمام عیار است، اما از آن ها که به نیو نوآر معروف اند؛ فیلم هایی که ویژگی های بنیادین فیلم نوآرهای دهه های چهل و پنجاه را در خود داشته و آن را در قالب نویی عرضه می کنند. پیچیدگی داستان، و رمزآلود بودن، از ویژگی های ژانر نیو نوآراست.

فضاسازی ها تا حد زیادی به طراحی صحنه، و موسیقی وابسته است. جزییات در حدی فوق العاده، به چشم می خورد.

در کنار موسیقی تاحدی وهم انگیز جری گلداسمیت، که یادآور موسیقی فیلم «محله چینی ها» (رومن پولانسکی، ۱۹۷۴) است، در جای جای فیلم از ترانه های قدیمی مربوط به دهه ی پنجاه استفاده شده که در فضاسازی ها بسیار موثر عمل کرده است.

شاید از بدشانسی این فیلم بود که در رقابت با تایتانیک پر زرق و برق جیمز کامرون، کم تر دیده شد و تنها دو جایزه ی اسکار را دریافت کرد؛ بهترین فیلمنامه ی اقتباسی، و بهترین بازیگر نقش مکمل زن.

فیلم پر از بازی ها و سکانس های درخشان است.


پ.ن:

فیلمنامه ی این فیلم توسط نشر ساقی و با ترجمه ی بهروز تورانی، منتشر شده است.

مصائب «میس کال»

    بالاخره فیلم م ساخته شد!...


  سه شنبه فیلمبرداری داشتیم. صبح ش سر کلاس بودم. نهار نخورده، کلاس تقویتی داشتم تا دوی بعداز ظهر. بعد مسعود برادرم سراغم آمد و به اتفاق دخترش شقایق به طرف لوکیشن حرکت کردیم. شقایق قرار بود نقش کودک داستان را بازی کند.

  از سه در لوکیشن بودیم. سعید هم پیش تر آمده بود، که دانشجوی سینماست. آقای حزین هم بود؛ نقش اصلی فیلممان. هنوز بازیگر نقش خانم را نداشتیم، چرا که کسی که قرار بود این نقش را بازی کند مشکلی برایش پیش آمد و صبح به شهرستان رفت. یکی از بچه های گروه هم که خانم بود، قول محکمی برای بازی نداد و البته اصلا سر لوکیشن هم نیامد. نقش در حد گفتن دو تا دیالوگ بود. حسین که آمد، با تماس گرفتن توانست بازیگر این نقش را هم جور کند؛ خانم پاکباز. حسین خودش هنرستان صدا و سیما می رود و فیلمبردار کار است.

  ساعت چهار دوربین را برایمان آوردند. پیش تر، تمریناتی را به لحاظ دکوپاژ و میزانسن انجام داده بودیم. بی وقفه پلان ها را گرفتیم تا جایی که نوبت به بازی شقایق رسید، که سر ناسازگاری گذاشت و بازی نکرد. هرچه صحبت کردیم، جواب نداد و او از بازی کردن امتناع کرد. از طرفی لحظاتی پیش، آقای حزین به من گفته بود که ساعت شش قرار مهمی دارد و باید پنج و خرده ای برود!! این را به گروه نگفتم تا مبادا استرسی ایجاد شود....

  خلاصه دست به دامان همسایه ها شدیم و شهرام با واحد رو به رویی شان صحبت کرد، که کودکی پنج شش ساله داشت. مادرش پذیرفت و رفت و امیرعلی را از خواب بیدار کرد و آماده اش کرد! همه ی این ها به سرعت انجام شد و امیرعلی به جای شقایق، نقش کودک را بازی کرد و انصافا خوب هم بازی کرد.

  این بار آقای حزین را راضی کردم تا نیم ساعت بیشتر بماند و با مسعود هم صحبت کردم که او را سر قرارش برساند. قرار شد اول پلان های او را بگیریم. در این جا مجبور شدم به خاطر شرایط پیش آمده، از بعضی پلان های ایدآل م بگذرم و کار را به برداشت های بیشتر نکشانم...

    برداشت پلان های آقای حزین که تمام شد، مسعود برد که برساندش و ما هم بقیه ی پلان ها را گرفتیم. یک آن به خودم آمدم که حدود سه ساعت است که بی وقفه کار کرده ایم و سر پا بوده ایم! این بود که استراحتی به گروه دادیم و نشستیم به گپ و گفت و نوشیدن چای و آبمیوه. در این فاصله شهرام برایمان گیتار زد. نمی دانستم که به این خوبی ساز می زند. یکی از آهنگ هایی را که زد برای کارمان پسندیدم و بعدا ضبط ش کردم.

  حدود هشت، کارها تمام شد و بچه ها یکی یکی رفتند. من و مسعود و شقایق هم به سمت خانه راه افتادیم...

«میس کال» متولد شده بود؛ نخستین فیلم ام.

  تجربه ی فوق العاده ای بود!

 

بعدا نوشت:

  فیلم، به همراه سایر فیلم ها، سه روز پیاپی در بخش محله ی جشنواره ی فیلم شهر در پردیس سینمایی ملت به نمایش درآمد که یک روزش را رفتم. احساس عجیبی داشتم... 

  با خودم می گفتم کاش این طور می شد و کاش آن طور می شد؛ اما وقتی یاد سختی های کار افتادم، احساس رضایت به سراغم آمد. این تازه شروع کار است...


عکس هایی از پشت صحنه ی فیلم:


 

به همراه حسین واشقانی فراهانی، فیلم بردار 


آقای سعید حزین، و امیرحسین خانلو، بازیگران


به همراه حسین، و سعید رئیسیان. سعید هم برای این فیلم زحمات زیادی کشید.

Final Cut

  خیلی هیجان دارم؛ هیجانی توام با استرس!

  هفته ی پیش بود که استادمان در کارگاه فیلمسازی، یکی از طرح های من را پذیرفت. هرکدام از کسانی که طرحشان برگزیده می شد، باید گروهی را تشکیل می دادند. ما را فرستادند روی سن و گروهمان با رایزنی ها و گپ و گفت ها شکل گرفت. قرار بر این شد که فیلمنامه هایمان را نوشته و دکوپاژ کنیم و آن را برای استاد ارسال کنیم. دو جلسه با بچه های گروه، پیش از شروع کلاس جمع شدیم و درباره ی کار بحث کردیم. بعد خودم نتایج را روی فیلمنامه و دکوپاژ عملی کردم. استاد دکوپاژ را پسندیده بود و فقط در مورد یک جا که از دوربین روی دست استفاده می شد، گوشزد کرده بود که مراقب باشیم کار خوب در بیاید....

  عملا بیشتر کارها گردن خودم افتاد، این در حالی بود که در هفته ی گذشته، مهمان پشت مهمان داشتیم و حسابی درگیر بودم...  بیمار هم شدم که خوشبختانه هنوز کار به دکتر نکشیده است، با این حال دوست داشتم به هر طریقی که شده کار را انجام دهم. قطعا در ادامه، و برای کارهای بعدی، آشنایی با دوستانی که برای انجام دادن چنین کارهایی، همت و پشتکار لازم را داشته باشند، خیلی کمک کننده خواهد بود.

  اما شاید سخت ترین کار، پیدا کردن لوکیشن بود! یک آپارتمان معمولی، که وقایع فیلم در آن می گذرد. شرط گرفتن دوربین فیلمبرداری، مشخص کردن لوکیشن بود.با خیلی ها تماس گرفتم و به خیلی ها هم فکر کردم. در گروه های مجازی، اعم از تلگرام و وایبر هم پیغام گذاشتم..... در نهایت به خانه ی خودمان هم فکر کردم که مناسب این کار نبود، اما مجبور می شدیم تغییرات زیادی در چیدمان آن بدهیم. درست در شبی که آخرین مهلت تعیین لوکیشن بود، شماره های گوشی موبایل ام را از بالا به پایین خواندم تا رسیدم به نام یکی از دوستانم به اسم شهرام. تماس گرفتم و او بی هیچ بهانه ای، پذیرفت. شهرام، دانش آموخته ی جامعه شناسی و از دوستان و همکاران سابقم می باشد که با دوستش امیر، در آپارتمانی در جنت آباد جنوبی زندگی می کنند. دیروز غروب رفتم و آپارتمانشان را دیدم. لوکیشن فیلممان...

  علاوه بر لوکیشن، برای نقش اصلی مان هم به پیرمردی نیاز داشتیم که آن را هم شهرام جور کرد. یکی از دوستان فرهیخته اش که اهل موسیقی ست و سابقه ی بازی در چند فیلم کوتاه را هم دارد. عکس اش را برایم ارسال کرد. مناسب کارمان بود. باهاش تماس گرفتم و طرح را برایش توضیح دادم، از آن خوش اش آمد و پذیرفت که در فیلم بازی کند. خیلی خوشحال شدم.

  دو نقش دیگر هم داریم که یکی شان یک کودک است. آن ها را هم در نظر گرفته ام.

انجام همه ی این کارها وقتی که بخواهی هیچ هزینه ای نکنی، خیلی سخت می شود. این «رفاقتی» انجام دادن کارها، مسیری ست که اغلب آن هایی که آماتور اند در پیش می گیرند. البته یکی از بچه های کلاس که طرح م را پسندیده بود، پیشنهاد همکاری با گروه دیگری را داد و این که خودش تهیه کننده شود و مخارج را به عهده بگیرد، اما من پای گروه خودمان ایستادم، و البته زجرش را هم کشیدم!

  به این ها اضافه کنید حذف مواردی چون نورپردازی و صدابرداری را، و این که شما می خواهید حرفتان را در دو دقیقه و هفده ثانیه بزنید...! حذف ایدآل های ذهنتان کار ساده ای نیست، اما چاره ای هم جز این نبود. قطعا کار با امکانات و گروه حرفه ای خیلی شکیل تر خواهد بود، اما انجام دادنش را به هرحال می خواستم و اگر تلاش و پافشاری ام نبود، کارها پیش نمی رفت.

  این تجربه، که تازه در مرحله ی پیش تولید است و برای فیلمی ۱۳۷ ثانیه ای، به من ثابت کرد که چه قدر باید برای سرانجام گرفتن چنین کارهایی تلاش کرد و انعطاف پذیر بود. چه قدر باید هماهنگی ترتیب داد.

  فردا بعد از ظهر فیلمبرداری داریم. تا آخر هفته هم باید فیلم را آماده شده، تحویل دهیم.

ارزش اش را دارد، هرچه که بشود...


۱۴ اردیبهشت ۹۴

پنجره ی خوابت را باز بگذار عشق من!

 

پنجره ی خوابت را باز بگذار عشق من!

امشب هم می آیم.

پیرهن نارنجی تنت کن 

چکمه قهوه ای بپوش

موهات را بریز دور شانه ات 

و راه بیفت

امشب می خواهم در بارسلونا قدم بزنیم 

یا در فلورانس

شاید بخواهی کنار برج ایفل 

یا شهری دیگر

هر جا تو خواستی 

هر جا که شد 

با سرنوشت نمی توان در افتاد 

پنجره ی خوابت را باز بگذار... 

 

"عباس معروفی"

 



۱۲ اردیبهشت ۹۴

قصه نیستم که بگویی...

  چهل ساله به نظر می رسید. لاغراندام، با صورتی استخوانی و چشمانی بی رنگ. انتهای سبیل باریک اش در گونه هایش فرو رفته بود. پیراهنی چهارخانه پوشیده بود که کمربند اش، آنرا محکم به شلوار خاکی و کثیف اش رسانده بود. کفش ها هم خاکی بودند.

  - شما ببخشینش. به خدا، این چندمین باره که می آم مدرسه. از آقای نجفی بپرسین.

  - قبلا هم درسش ضعیف بود؟

  - خیلی خوب بود. نمی دونم چه ش شده. قبلا این جوری نبود.

  موقع حرف زدن، این پا و آن پا می کرد. سعی می کردم متوجه نشود که همزمان، سر تا پایش را برانداز می کنم.

دستان بزرگی داشت که لکه های کمرنگ سیاهی رویش دیده می شد. لکه هایی که شستن، نتوانسته بود محوشان کند.

  پسرش، آن سو تر ایستاده بود. هر چه بوی انتقاد می داد، رد می کرد:« آقا ما که سر کلاس ساکتیم!»

  پدر گفت: « به خدا صبح تا شب کار می کنم. هیچی براش کم نمی ذارم...»

  به پسرش نگاه کرد. پسر سر را پایین انداخت.

  - یه بار شد صدام کنن مدرسه و سرمو بالا بگیرم، بگم این پسر منه؟!

  رگ های گردنش بیرون زده بود وقتی این چند جمله را گفت. بغض تلخی با لهجه ی ترکی اش قاطی شده بود.

  پسر هم بغض اش گرفت. انگار درد پدر را فهمید. چشمانش سرخ شد و زبانش بند آمد.

  پسر هم لاغراندام بود. با صورتی ترسیده. شلواری مشکی داشت که همیشه کمربندی خال خالی به آن می بست. از آن ها که رنگ و بوی جاهل های قدیم را به کاراکتر می بخشد. سر کلاس بی توجه بود. دنبال حاشیه بود. در امتحان صفر گرفته بود...فکر می کردم که از خانواده ی فقیری باشد، اما نه تا این حد. پدرش یکراست از سر کار آمده بود مدرسه. در بیابان های اطراف با چند کارگر دیگر، مشغول نمی دانم چه کاری بودند.

  ته دلم احساس خوبی نداشتم. حس کردم پدر احساس شکستگی می کند. احساس حقارت. آن هم به خاطر پسرش. به خاطر کارهای او.اما به روی خودم نیاوردم. رو به پسر گفتم:« چه جوابی داری؟!»

  هیچ نگفت و سرش را پایین انداخت. به پدرش گفتم: « هفته ی بعد می خوام ازشون امتحان بگیرم. ایشالله خودشو ثابت می کنه...»

  با پدر دست دادم و خداحافظی کردم و سر کلاس برگشتم. پسر هم چند ثانیه ای بعد از من وارد کلاس شد. ادامه ی درس را پی گرفتیم در حالی که زبری دستان پدر به هنگام خداحافظی، خاطرم را به خود مشغول کرده بود....

 


بعدا نوشت:

  در امتحانی که گرفتم، نمره اش یازده شد.


پ.ن:

عنوان برگرفته از شعری ست از احمد شاملو. 


۷ اردیبهشت ۹۴


سکوت بره ها


سکوت بره ها، جاناتان دمی، ۱۹۹۱

فیلم از نماهای معرف به خوبی استفاده می کند؛ نگاهی به شروع فیلم و آشنایی با کلاریس (جودی فاستر) و محیط کار او، یا اولین برخوردش با دکتر لکتر )آنتونی هاپکینز) از جمله ی این ها هستند. در این موارد، موسیقی وهم انگیز هاوارد شور انگار حادثه ای قریب الوقوع در آینده را پیش بینی می کند. تحلیل این سکانس به عنوان نمونه:

در سکانس درخشان نخستین ملاقات کلاریس با دکتر لکتر، موسیقی قطع می شود و کلوزآپ ها از چهره ی دکتر لکتر، با بازی درونگرا و چهره ی خونسرد او و دیالوگ های پیاپی یی که در پی شناخت کلاریس به کار می برد، در تقابل با نماهای مدیوم و چهره ی ترسیده ی کلاریس قرار می گیرد. یک جنگ پنهانی برای شناخت یکدیگر، که جذابیت و جوانی و انگیزه ی کلاریس، در مقابل هوش و شرارت  دکتر لکتر قرار می گیرد. او از کلاریس می خواهد که بر صندلی بنشیند، و به این ترتیب، هم جایگاه خود را در موقعیت برتر قرار می دهد و هم دوربین فیلمبرداری را.

در این جا موقعیت خیلی خوبی برای بازیگران ایجاد می شود تا بازی خود را به رخ بکشند. آنتونی هاپکینز به ویژه از نگاه خیره اش بهره می برد، از زبانش، چشمان و چشمک زدن هایش، و با دیالوگ ها و حرکاتی که لذت جسمانی را تداعی می کند. دیالوگ هایی که با لحنی خاص ادا می شوند و نوعی اعتماد به نفس را تداعی می کنند.

در پایان گفت و گوی این دو، دوربین کناره می گیرد ، و کلاریس را می بینیم که شکست خورده و ناامید، آن اعتماد به نفس آغازین اش را از دست داده و به شدت ترسیده است.

همچنین فیلمنامه ی فیلم در این جا پرونده ی اصلی کلاریس را رو می کند؛ او قرار است به کمک دکتر لکتر، بوفالو بیل را بیابد؛ یک قاتل زنجیره ای. 

فیلمنامه همزمان چند بعد را پی می گیرد؛ کلاریس به عنوان یک پلیس زن در میان دنیایی مردانه در پی یافتن جایگاه خود است. کرافورد(اسکات گلن) که به نظر می رسد از کلاریس همچون طعمه ای زیبا برای به زبان آوردن دکتر لکتر، و در نتیجه یافتن قاتل زنجیره ای استفاده می کند . دکتر لکتر که خود یک قاتل روانکاو است و در پی فرار از زندان است. 

  بخش عمده ی قدرت فیلمنامه ی این فیلم را باید مدیون رمان درخشان تامس هریس دانست که بسیار جذاب و با جزییات نوشته شده استو به شدت تصویری است. (این کتاب توسط انتشارات لک لک منتشر شده است، ترجمه ی محمود اشرفی). اما تد تالی به درستی پستی و بلندی ها و نقاط عطف داستان را گرفته و آن ها را در فیلمنامه اش برجسته کرده است.

شیوه ی روایت فلاش بک ها هم در نوع خودش جالب می باشد؛ در حالی که کلاریس در زمان حال به رو به رو گام برمی دارد، گذشته را در پیش رویش می بینیم.

موسیقی هاوارد شور همواره صدایی در پس زمینه دارد که وهم انگیز است و ترس و تعلیق را به نماها تزریق می کند که با فضای سرد و تیره ی فیلم همخوانی دارد.

دوربین سیال هم بر تعلیق نماها می افزاید و در خدمت ریتم سکانس ها قرار می گیرد. این سیال بودن به ویژه در سکانس درخشان پایانی اهمیت خود را نشان می دهد. جایی که در دو موقعیت قرینه، لاریس به تنهایی بر قاتل زنجیره ای غلبه می کند.


پ.ن:

برنده ی اسکار بهترین فیلم، کارگردانی، فیلمنامه ی اقتباسی، بازیگر نقش اول زن، بازیگر نقش اول مرد


کوتاه درباره ی کتاب «زن وسطی»


  «زن وسطی»، مجموعه ی بیست داستان کوتاه از نویسندگان آمریکای لاتین است؛ نام هایی شناخته شده همچون بورخس و کورتاسار، در کنار نام های کم تر دیده شده. برای من اما، داستان های نام های غریبه جذاب تر بودند. داستان ها اغلب فضاهای تیره و تاری دارند که برآمده از شرایط مردمان آمریکای لاتین است؛ سرزمینی با تاریخی پر از کودتا و دیکتاتوری. هربه ی طنز نیز برای بیان مسایل در بسیاری از داستان ها به چشم می خورد، همچون مساله ی مرگ که در بسیاری از داستان ها حضوری پر رنگ دارد.

  در بین داستان هایی با سبک ها و قلم های متفاوت، داستان های نابی به چشم می خورند؛ در «۲۵ اوت ۱۹۸۳»، از «بورخس»، نویسنده ای با خودش در چند سال بعد رو به رو می شود. «جادوگر سابق» از «موریلو روبیایو»، حکایت آدمی ست که به دنبال راهی برای مردن می گردد، مرگ اما از او گریزان است و در نهایت فکر عجیبی به سرش می زند!«ضربه» از «لیلیانو هکر» به زیبایی تضاد طبقاتی را به تصویر می کشد. «در انتظار پولیدورو» از «آرمونیا سامرس»، داستان عجیبی درباره ی مرگ است. «باران که بند بیاید» از «آنتونیو مونتانا»، حکایت گرفتار شدن سه مرد در شرایطی بغرنج و فلاکتبار ، و «جنگ و صلح» از «مواسیراسکلیر»، طنز جالبی درباره ی جنگ است که حالا در حال تبدیل شدن به روزمرگی ست..

  در پایان، بخشی از نوشته ی «ماریو بارگاس یوسا» را می خوانیم که به جایمقدمه ی کتاب، تحت عنوان «ادبیات آتش است» آمده است:

«... ادبیات یعنی سازش ناپذیری و شورش، یعنی فلسفه ی وجودی نویسنده اعتراض، مخالفت و نقد است... نویسنده همین است، پیوسته ناراضی بوده و هست و خواهد بود. آن کس که راضی باشد نمی تواند بنویسد... دغدغه ی ادبی از تضاد بین انسان و جهان زاده می شود که برای کشف و رو کردن پلشتی ها و نابرابری به وجود می آید. ادبیات نوعی شورش مداوم است و قید و بند نمی پذیرد. هر تلاشی برای محدود کردن آن محکوم به شکست است.... هر قدر انتقاد نویسنده از کشورش تند باشد، به همان اندازه کشورش را دوست دارد و علاقه اش او را پایبند میهن می کند...»

(ادبیات آتش است؛ ماریو بارگاس یوسا)

زن وسطی؛ گزیده ی داستان های کوتاه آمریکای لاتین، ترجمه ی اسدالله امرایی، انتشارات افراز، چاپ سوم: اسفند ۱۳۸۷، صص۱۳ و ۱۴.

شورش بی دلیل


شورش بی دلیل، نیکلاس ری، ۱۹۵۵

با این که در دهه ی چهل میلادی، فیلم هایی با موضوع بحران های دوران بلوغ، و کشمکش های بین نسل های جدید و قدیم تا حدی رایج شده بود، اما «شورش بی دلیل» نیکلاس ری یک گام بلند رو به جلو در این زمینه بود که با جسارتی بسیار بیش تر از فیلم های پیش از خودش به این موضوع می پرداخت. 

جیمز دین فقید که با «شرق بهشت» به ستاره ی شورشی نسل جوان دنیای غرب در دهه ی پنجاه تبدیل شده بود، ترکیبی از یک کودک و یک بزرگسال را در بازی خود دارد که با چهره و پوشش خاص اش، یک قهرمان کاریزماتیک در این فیلم است. (پوشش او در این فیلم، تا مدت ها در آمریکای آن دوران مد شده بود). همانند بازیگران بزرگ هم دوره اش، همچون مارلون براندو،  او نیز دانش آموخته ی متد اکتینگ است.او در نقش جیمی، جوانی ست صادق و با جسارت، اما در خانواده ای مادرسالار. خانواده ای که باید تکیه گاه او باشند، اما حتی اجازه ی کوچک ترین اظهار نظرها و آزادی عمل هارا از او گرفته اند. او پدری منفعل دارد. پدری که بارها او را در برابر خودرایی مادر، به ایستادگی می خواند اما موفق نمی شود.

در همان سکانس نخستین در فیلم، با دو کاراکتر مرکزی دیگر هم آشنا می شویم که هر دوی آن ها نیز هر یک به نوعی با خانواده هایشان دچار مشکل اند؛ جودی (ناتالی وود) دختری است که از بی مهری پدر، و انفعال مادر، به گروهی از اراذل دبیرستان پناه آورده است. او به شدت نیازمند توجه است و دوستی او با سردسته ی این گروه، جز تامین نیازهای روحی اش نیست. در سکانس مسابقه ی مرگ، می بینیم که او چگونه با علامت دادن شروع مسابقه، خود را به همه نشان می دهد تا جلب توجه کند. و جیمی کسی ست که به ندای درون او گوش فرا می دهد و جودی به سرعت دلباخته ی او می شود.

کاراکتر مرکزی دیگر، جان (سال مینیو)، نوجوانی ست که از یک خانواده ی از هم گسیخته. از سرنوشت پدرش چیزی دستگیرمان نمی شود و مادرش زنی ست که مدام به فکر خوشگذرانی ست. فیلمنامه برای او ویژگی های خاص تری خلق کرده است؛ او از کشتن حیوانات لذت می برد، و به «پلاتو» (افلاطون) معروف است. این دو ویژگی را می توان تمایل همجنس گرایانه ی او برشمرد. (افلاطون زن ها را پست می شمرد، و به چنین روابطی گرایش داشت، هرچند در اواخر عمر و در کتاب قوانین اش، از این نظر برگشت.   ). او به دنبال یک مرد واقعی ست تا آن را جایگزین پدر نداشته اش کند، که در جایی از فیلم به جیمی می گوید:«کاش تو پدر من بودی!»، و از تنهایی می هراسد. او قهرمان اش را در وجود جیمی می یابد و در نمایی از فیلم، جیمی، جودی و او را در کنار هم به گونه ای می بینیم که انگار خانواده ای سه نفره اند. آدم هایی که تنهایی ها و مشکلاتشان با خانواده های خود، آن ها را گرد هم آورده است.

فیلم به ما یادآور می شود که فاصله ی بین نسل ها، و سستی ستون خانواده، به چه فجایعی ممکن است بدل شود. در فیلم می بینیم که پس از مرگ سردسته ی اوباش دبیرستان در مسابقه ی مرگ، چگونه خانواده ی جیمی می خواهند مانع رفتن او به اداره ی پلیس شوند. ر حالی که جیمی صادقانه پیش آن ها اعتراف می کند و علی رغم مشکلات پیشین، هنوز به خانواده ارجحیت داده و نخست پیش آن ها می رود و از آن ها کمک می خواهد، اما آن ها او را تشویق به دروغگویی می کنند. او خطاب به پدرش می گوید:«مگه خودت نگفتی که هیچ وقت دروغ نگم؟!» این جاست که مخاطب او را در جایگاهی بالاتر از خانواده اش می بیند؛ این بار اوست که باید به آن ها درس یاد بدهد!

فیلم نامه که بر اساس داستانی از نیکلاس ری و توسط استیون استرن نوشته شده است، .پر کشش و با نقاط اوج و فرود بسیاری ست. ساختاری حساب شده، و دیالوگ ها و موقعیت های به جا یی دارد که می توان آن را از جنبه های نمادگرایانه هم بررسی کرد. مانند پلان های نخستین فیلم و بازی جیمی با عروسک، یا سکانس های مربوط به سه کاراکتر اصلی در قصر متروکه.

موسیقی، همانند فیلم های آن دوره، ارکسترال است و صرفا در پی همراهی با فضا و ریتم است و برخلاف فیلم، نسبت به دوره اش نو آور نیست.

نیکلاس ری را در سینما ، »سینماگر غروب«نامیده اند. چه که به ویژه در فیلم های نخستین اش، گرایش اش به خلق قهرمانان رمانتیک، و ساختن فضاهای شاعرانه و نوع بهره گیری از رنگ ها به وضوح دیده می شود.


وقت تماشای کازابلانکا عاشقت شدم

بخشی از سکانس پایانی کازابلانکا:

بشنوید.

http://s3.picofile.com/file/7595421391/

BERTIE_HIGGINS_casabelanka_Remix_.mp3.html

پ.ن. ها:

* این ترانه در سال ۱۹۸۴، و صرفا در حال و هوای فیلم اجرا شده است و ترانه ی اصلی آن نیست. ترانه ی اصلی فیلم کازابلانکا، « همچنان که زمان می گذرد» (As time goes by) می باشد.

* لذت شنیدن این ترانه، پس از تماشای کازابلانکا، چیز دیگری ست!