
«کازابلانکا» یک بار دیگر اهمیت «جغرافیا» را در سینما نشان می دهد. فیلم وابسته به جغرافیاست؛ کازابلانکا با سر و شکلی که در فیلم برایش تعریف می شود، قابلیت رخدادها را می یابد. شهری با بافتی گرم و خشک، که همچون دروازه ای ست برای ورود به دنیای آزاد. دقایق اولیه ی فیلم، به معرفی این جغرافیا اختصاص دارد.
ریک ( همفری بوگارت) در چنین جایی کاباره دار است. برای شخصیت پردازی او به عنوان کاراکتر اصلی فیلم، ویژگی های فردی مشخصی در نظر گرفته شده است. از عاداتش همچون تنهایی، خونسردی، بی تفاوتی نسبت به زنان، مردم داری، و ... تا اخلاقیاتی که باعث می شود به دیگران کمک کند.در نخستین سکانسی که او را می بینیم، ابتدا خارج از کادر، چِکی را با نام خودش امضا می کند، سپس او را پشت میزش می بینیم که به تنهایی و با خودش، شطرنج بازی می کند. برای آشنایی با او، علاوه بر دیالوگ هایی که از پیش از این سکانس همانند پیش درآمدی، به معرفی او می پردازند، کنش هایی هم در نظر گرفته شده است. مانند اولین برخوردی که با آن آلمانی می کند.
«عشق بازیافته»، تم اصلی داستان فیلم است. در این بین فیلمنامه از تقدیر و تصادف استفاده می کند. با ورود الزا (اینگرید برگمن) به داستان، وجه رمانتیک آن قوت می گیرد. با او ، وجوه دیگری از کاراکتر ریک رونمایی می شود؛ حالا مخاطب دلایلی برای خونسردی و بی رحمی ظاهری او می یابد. اما ریک بر خلاف ظاهرش، بسیار احساساتی ست و از کمک به مظلومان در برابر ظلم دریغ نمی کند.فیلمنامه با ذکاوت هر بار سوالات گنگی را در ذهن مخاطبش ایجاد می کند و تعلیق و کشش را تا آخرین سکانس حفظ می کند.فیلم همچنین کاراکترهای فرعی قدرتمندی دارد که همگی شان به اندازه پرداخت شده اند و هریک به نوعی داستان را پیش می برند. انتخاب لوکیشن ها هم در فیلمنامه هوشمندانه است؛ کاباره ی ریک، بستر مناسبی برای رخدادهای فیلم ایجاد می کند، و نیز، نمونه ی کوچکی از کازابلانکاست. جنگ، از جمله به عنوان عاملی که باعث جدایی ریک و الزا شده است، در پس زمینه حضوری پر رنگ دارد. شاید به توان قدرت دیالوگ ها، و نمایشی بودن آن ها را در منبع فیلمنامه دانست که نمایشنامه بوده است. دیالوگ ها وقتی از زبان ریک و الزا خارج می شوند، همراه با چشمانی تر و نگاه هایی مستقیم، حسی غریب از دلتنگی و حسرت را با نماها همراه می کنند.
موسیقی، نقشی پیش برنده در داستان دارد. ترانه ی «همچنان که زمان می گذرد»، نه تنها آغاز گر خط داستانی عشق ریک و الزا ست، بلکه به موتیفی تبدیل می شود تا مخاطب هر بار با شنیدن آهنگش، به حال و هوای آن عشق برود. علاوه بر آن، موسیقی مکس اشتاینر، ترکیبی از موسیقی ارکسترال غربی با ملودی های عربی ست، که با حال و هوای کازابلانکا، شهری با روحیات و عناصر گونه گون، همخوانی دارد. اشتاینر، از آهنگسازان بزرگ تاریخ سینماست. کسی ست که به ویژه با موسیقی متنی که برای فیلم کینگ کنگ (۱۹۳۳) ساخت، موسیقی فیلم را وارد دوره ی تازه ای کرد.
پ.ن:
برنده ی اسکار بهترین فیلم، کارگردانی، فیلمنامه ی اقتباسی
«دوست بازیافته»، قصه ای مابین یک رمان، و یک داستان کوتاه است. اما آن قدر خوب نوشته شده که تا مدت ها با آدم ها و فضایش زندگی خواهید کرد.
این قصه یک بار دیگر به ما نشان می دهد که چگونه باورها و اعتقادات غلط، دنیای پر از شگفتی و زیبایی ما را به ویرانه ای زشت تبدیل می کند. که یک ایدیولوژی تا کجاها می تواند پیش برود. که چگونه مهر و دوستی آدم ها را به خشم و کینه بدل سازد، و همزیستی مهرانگیز و طولانی مدت آن ها را از هم بگسلد.
لوکیشن ها، به ویژه در نیمه ی نخست کتاب، نقشی اساسی در فضاسازی ها، و پیشبرد قصه دارند. دوستی دل پذیر کاراکترهای اصلی بستر می خواهد و نویسنده از اشتوتگارت فضایی افسونگر و خیال انگیز می سازد، آن چنان که شاید زیبایی شهرهایی چون پاریس یا پراگ را در ذهن خواننده کمرنگ کند. توصیفاتی آمیخته با حسی غریب، که رنگ و بوی دلتنگی با خودش دارد و بسیار نوستالژیک می نماید.
ترجمه ی مهدی سحابی خوب و یکدست است و آن لحن ساده و خودمانی، اما عمیق نوشته را در خود دارد. تنها می توان به طرح جلد کتاب، یا نوشته ی پشت جلد آن ایراد گرفت که هردو به نوعی، قصه را از پیش لو می دهند.
مشخصات کتاب:
دوست بازیافته، فرد اولمن، ترجمه ی مهدی سحابی، نشر ماهی، چاپ هشتم: ۱۳۹۳
"دیگه رانندگی بی هدف کافیه!"
(از دیالوگ های فیلم)
.jpg)
جاذبه با تصاویری چشم نواز از فضا آغاز می شود؛ نوعی آرامش بر همه چیز حاکم است. فضانوردان رایان (ساندرا بولاک) و مت (جرج کلونی) به آرامی مشغول کارند و یکی دیگر هم در حال لذت بردن از پیاده روی در فضا. در این حال مت از رایان می پرسد: " تو از چی ِ این بالا بودن خوشت می آد؟" و رایان پاسخ می دهد: "سکوتش...." . اما دیری نمی پاید که با اتفاقاتی که رخ می دهد، این سکوت به ترسی عمیق بدل می شود....
.......
جاذبه را می توان از زوایای مختلفی نگریست؛ می توان آن را فیلمی معنوی دانست، یا تریلری علمی – تخیلی و سرشار از جلوه های ویژه؛ فیلم عناصر هریک از این ها را در خود دارد. اما بی شک، جاذبه درامی درباره ی تلاش برای بقا، و سرودی در مدح زیستن است. فیلمی درباره ی ترس از فقدان رایطه در عصر نو است، و آن نوشته ی آغازین فیلم که :"زندگی در فضا غیر ممکن است."، اشارتی ست به خلائی که نتیجه ی تکنولوژی ست.... در سکانسی از فیلم می بینیم که رایان پس از نجات از مهلکه ی حمله ی ضایعات فضایی، و پناه بردن به داخل ایستگاه فضایی بین المللی، لباس فضانوردی (اسباب تکنولوژی) را از تن به در می کند و با حرکاتی که یادآور کودکی در رحم مادر است، به آرامش می رسد.
فیلم دو شخصیت پردازی خوب دارد؛ رایان که در طی فیلم از موجودی ضعیف، به خودباوری می رسد؛ او در آزمایشات اولیه ی فضانوردی چندان موفق نبوده است و گویی تنها به خاطر تخصص خاصی به فضا آورده شده است. پیش زمینه ی روحی خوبی ندارد (مرگ فرزند). حتی علت نام گزاری اش به رایان – که نام پسر است- نیز این بوده که پدرش پسر می خواسته است...؛اما شرایطی که برایش به وجود می آید و شخصیت محکمی چون مت، در بازیابی اعتماد به نفس او نقش مهمی دارند. فیلم حتی در سکانسی سوررئالیستی، مت را که می دانیم مرده است به کمک رایان می آورد....؛ بازی این دو در فضایی فاقد جاذبه، در خور تحسین است.
فیلم از دیالوگ های خوب، موسیقی زیبا، جلوه های ویژه ی نو، طراحی صدا و تدوین تاثیرگزار، و فیلمبرداری و کارگردانی درخشانی برخوردار است؛ فیلمبرداری فیلم فوق العاده است؛ دوربینی سیّال که با ریتم حرکات بازیگران هماهنگ است. دوربین حتی به هنگام تند شدن ریتم، آرام تر از معمول است و این، با حرکت فضانوردان در خلاء تطابق می یابد و در فضاسازی بسیار موثر عمل می کند.... یا در جاهایی که دوربین از فضای بیرون، به آرامی از لا به لای بخار دهان رایان عبور کرده و وارد محفظه ی کلاه او می شود و ما همراه با او، و از نمای نقطه نظر او، بقیه ی ماجرا را می بینیم. کارگردان دوربین را همچون ناظری، از سوم شخص تا اول شخص به کار می گیرد و در جاهایی، با دور کردن دوربین از کاراکترها، بر تنهایی آن ها در این فضای بی کران تاکید می کند. اوج این ترفند را در سکانسی می بینیم که دیالوگ رایان "صدامو می شنوی؟!" که در حال کمک خواستن است، با دور شدن دوربین از او همزمان شده و بر تنهایی اش تاکید می شود.
از عنصر سکوت در فیلم به درستی استفاده می شود؛ در این راه، موسیقی، تدوین و صدا با هماهنگی هم عمل کرده و این رفت و برگشت سکوت را تا پایان فیلم هدایت می کنند.
در پایان فیلم، آن جا که رایان بر زمین فرود آمده و در کرانه ی ساحلی، بر خاک چنگ می زند و آسمانی آرام را بالای سرش می بینیم، گویی هیچ کس جز او، حالا قدر این خاک و جاذبه اش را نمی داند....
کتاب، مجموعه ای ست از ده داستان کوتاه، که به جز یکی دوتا، همگی در نوع خودشان قابل تامل و ستایش اند. داستان هایش نه تنها به روز اند، بلکه به فرم های مختلفی نوشته شده و به دور از یکنواختی اند.داستان هایی هم به لحاظ ساختار و هم به لحاظ فرم قدرتمند.
نویسنده با شکستن فضا (زمان-مکان) و ترکیب واقعیت و خیال، موفق به پی ریزی فضای نویی در قصه هایش شده است، که البته یکدست و محکم اند. ایجاز در روایت، روایت در روایت، درهم تنیدگی دیالوگ ها و بازی با اسامی کاراکترها، از مهم ترین ویژگی های قصه هاست. او تا حدّ امکان از روایت خطی پرهیز کرده و از جریان سیّال ذهن به نحو فوق العاده ای بهره برده است؛ این اتفاق در قصه های «تمام زمستان مرا گرم کن»، «مکالمه» و «خاک سپاری» به نحو شایسته ای صورت می گیرد؛ مثلاً در اولی، نویسنده در عین تعریف کردن روزمرّگی های کاراکتر اصلی، خیالات و رویاهای او را هم به قصه اش وارد کرده و از طرفی چون کاراکتر اصلی یک نویسنده است، پای کاراکترهای شخصیت های داستانی را هم که در حال نوشتن اش است به قصه ی اصلی وارد می کند.... یا در «مکالمه»، در قالب مکالمه ای تلفنی، تخیلات راوی وارد قصه شده و زمان، عقب و جلو می رود. یا در «شماره ی 69909» در پایان مشخص نیست که به راستی راوی کیست؟ و آیا او زنده است یا مرده؟ یا در «تخت های روی آب» نثر قصه به شعر نزدیک می شود تا در خدمت مضمون قرار گیرد....
همه ی این هایی که به اختصار برشمردیم، از این داستان ها مجموعه ای خواندنی را ساخته است که مطالعه اش را به تمامی دوستان پیشنهاد می کنم.
مشخصات کتاب:
تمام زمستان مرا گرم کن – علی خدایی – نشر مرکز – چاپ هفتم: 1390.
۹۳

از دیالوگ های فیلم «انجمن شاعران مرده» از پیتر ویر
آقای کیتینگ (رابین ویلیامز): " ...ما شعر رو چون زیباست نمی نویسیم و نمی خونیم؛ ... ما شعر رو می نویسیم و می خونیم چون انسانیم و انسان سرشار از احساس و اشتیاقه. ... پزشکی، حقوق، تجارت و مهندسی حرفه های خوبی هستن و برای حفاظت از زندگی انسانی لازمند، اما شعر، زیبایی، عاطفه، تخیّل، عشق، چیزایی هستن که ما رو زنده نگه می دارن...."
۹۳
حکایت آدم های آشنا
«آدم ها»، مجموعه ای ست شامل شصت و دو داستان کوتاه درباره ی آدم ها و سرنوشتشان؛ اسامی قصه ها هم اغلب نام آدم هایش را با خود یدک می کشد؛ نام هایی خاص مانند جلال دلقک، اصغر سیاست، اسی دزده، حسن چهچه، ابی گوش دراز و ... که متناسب با قصه، انتخاب شده اند. شیوه ی روایت کتاب، ساده، روان و با لحنی خودمانی ست و رگه ی طنز در اغلب قصه ها دیده می شود، هرچند سرنوشت بسیاری از این آدم ها تراژیک است. بیشتر قصه های کتاب دارای ابتدا، انتها و نقطه ی عطف اند و کم نیستند قصه هایی که چون خاطره ای، برشی از لحظات نویسنده را به ذهن متبادر می کنند.
مفاهیمی آشنا چون رفاقت، هم بازی، بچه محلی، در بیشتر قصه ها دیده می شود. همچنین است جبهه، که در بساری از قصه ها حضوری پررنگ دارد و غالباً محملی می شود برای تطهیر یا تغییر آدم ها. اما شاید هیچ عنصری به اندازه ی «تقدیر» در قصه ی این آدم ها به چشم نیاید....
اما، اگر نویسنده به آوردن تعداد کمتری قصه در کتاب رضایت می داد، کما این که قصه های مشابهی در کتاب به چشم می خورد - مانند قصه های «امیر» و «فرهاد»- یا نیاوردن قصه های ضعیف – چون «پری ترکمان» یا «معصومه» - کتاب سر و شکل بهتری پیدا می کرد و واقعاً این همه «آدم» در یک کتاب چه می کنند؟! و این چنین می شود که پایان خیلی شان را به راحتی می توان حدس زد. همچنین، نویسنده می توانست خلاقیت بیشتری در کتاب به خرج دهد، مانند آن جا که قصه ی «کامران شوکت2 » ، ادامه ی «کامران شوکت 1» اما در مقطع زمانی جلوتر است، یا این که نویسنده پس از تعریف کردن کامل قصه ی «جواتی 1»، در «جواتی 2» یادآور می شود که قصه ی اولی را مجید خالی بند تعریف کرده است...!
مشخصات کتاب:
آدم ها – احمد غلامی – نشر ثالث – چاپ پنجم: 1391.
بانی و کلاید، آرتور پن، ۱۹۶۷
دهه ی سی، دهه ی معروف به رکود اقتصادی در آمریکا و برخی کشورهای دیگر است؛ دهه ی از کار افتادن کارخانه ها و سقوط بورس، و همزمان قدرت گرفتن بانک ها. در این دهه فقر و بیکاری تشدید شده و بزهکاری های اجتماعی به اوج خود می رسد. در چنین دهه ای، کلاید (وارن بیتی) یک سارق خرده پا، با دختری به نام بانی (فی داناوی) آشنا شده و زوجی را تشکیل می دهند که دست به سرقت های مسلحانه در چند ایالت می زنند.
فیلم با یک ترانه ی قدیمی مربوط به آن دهه، و عکس هایی مربوط به این دو از کودکی تا جوانی آغاز می شود تا بر واقعی بودن ماجراها تاکید کند. سکانس آشنایی این دو در فیلم نقش مهمی ایفا می کند، زیرا علاوه بر آشنایی مخاطب با کاراکترها و البته آشنایی کاراکترهای اصلی با یکدیگر، باید مخاطب را مجاب کند که چرا بانی، باید با تبهکاری آسمان جل که سابقه ی سرقت مسلحانه را دارد، همراه شود؛ شروع فیلم با بانی است. او به صورت زنی افسونگر، آزاد و تنها تصویر می شود که انگار به دنبال بهانه ای برای گذران وقت است. انگار منتظر رخ دادن اتفاقی است. در همین حال، کلاید را می بینیم که می خواهد اتومبیل مادر او را سرقت کند. ظاهر شدن بانی از پنجره و دیالوگ هایی که بین آن دو رد و بدل می شود، کلاید را مجاب می کند که این دختر اهل با خبر کردن پلیس نیست! آشنایی این دو به سرعت شکل می گیرد و کار مشترکشان را آغاز می کنند.
کلاید اما برخلاف گنگسترهای فیلم های دهه های پیش، از نقطه ضعفی رنج می برد (جنسی) که او را درست در تقابل اسلاف اش، و البته بانی جذاب قرار می دهد. او اما با چهره ای گیرا (چشمان نافذ، لبخند دلنشین) و کاراکتری لاقید نسبت به قوانین و هنجارهای اجتماعی، با اعمالی غیر قابل پیش بینی، به اندازه ی کافی برای جذب بانی قابلیت دارد. بانی، زنی سرخوش، و بی اعتنا به هنجارهای مرسوم پیرامونش، نمونه ای جالب از حضور زن در قالب یک گنگستر است. این دو با هم زوجی را می سازند که به خوبی با روحیات سرکشانه ی جوانان دهه ی شصت سازگار است. البته نقش آرتور پن کارگردان در این بین ستودنی ست. چنین داستانی، به کارگردان جسوری چون او نیازمند بود.
راهکار فیلمنامه نویسان فیلم ( دیوید نیومن و رابرت بنتن ) برای همراه کردن مخاطبان با این دو تبهکار، روی نشانه هایی از روحیات انسان دوستانه ی آن ها تاکید می کند (سکانس شلیک به تابلویی که تصرف ملک خانواده ای را توسط بانک نشان می دهد، خشم کلاید از کشتن مردی که در تعقیب آنها بوده است، نطلبیدن پول مردی که می خواهد پول هایش را در بانک بگذارد، رفتن به دیدار خانواده ی مادری بانی، شعر مرگ گفتن بانی، ...). وقتی بدانیم که بانک ها ، و به ویژه بانک مرکزی آمریکا، در ایجاد بحران اقتصادی آن دهه چه نقش مهمی داشتند، همراهی با آن ها ساده تر می شود.همچنین با گنجاندن سکانسی در اواخر فیلم، به مخاطب این اطمینان را می دهد که آن ها در رابطه ی مشترکشان دجار مشکلی نخواهند شد!
موسیقی فیلم ( چارلز استروس )، در سکانس های تعقیب و گریز، کمیک و سرخوشانه می نماید که تاکیدی ست بر لذت این دو از اعمال تبهکارانه شان. و این یکی از تفاوت های مهم فیلم با نمونه های ژانر می باشد.
فیلمبرداری، نورپردازی و صحنه آرایی ها، به کمک حضور در لوکیشن های واقعی، کاملا رنگ و بوی دهه ی سی را به مخاطب القا می کنند. به این ها اضافه کنید بازی های خوب گروه بازیگران فیلم را.

گروه بازیگران اصلی فیلم
سکانس درخشان پایانی که مرگ آن دو را تقدیس می کند، تصویری به یادماندنی را از این زوج در خاطر باقی می گذارد که مدت هاست در حافظه ی سینمادوستان ثبت شده است.
۲۷ فروردین ۹۴

«شجاع دل»، فیلمنامه ای با ساختاری محکم دارد که جغرافیا عنصر مهمی در آن است؛ جغرافیایی که زمینه های قهرمان پروری را مهیا می کند. اسکاتلندی که فیلم به تصویر می کشد، سرزمینی بکر و زیباست. ویلیام والاس قهرمانی تصویر می شود که اعتماد به نفس از دست رفته ی اسکاتلندی ها را به آن ها باز می گرداند. قهرمانی از متن مردم که شعارش تحقق آزادی برای آن هاست. او بر خلاف اشراف، اهل سازش نیست و تا پای جانش به مبارزه ادامه می دهد. البته قهرمانی که او خلق می کند کاریزماتیک و تا حد زیادی امروزین است، به طوری که حتی بخش هایی غیر واقعی را به داستان اصلی اضافه می کند تا هرچه بیشتر بر بار دراماتیک فیلم بیفزاید- همچون شخصیت ایزابل با بازی سوفی مارسو.
موسیقی جیمز هورنر فوق العاده است؛ موسیقی ای که نه تنها در خدمت روایت داستان است، بلکه به شدت تغزّلی ست و با استفاده از نی انبانِ معروف اسکاتلندی ها، رنگ و بوی بومی فیلم را تقویت می کند.
استفاده ی به جا از اسلوموشن و مونتاژ درخشانی که در خلق ریتم فیلم نقش مهمی داشته است، از دیگر ویژگی های آن است.
صحنه های نبردی که مل گیبسون در فیلمش خلق کرده است، تا مدت ها الگوی فیلم های اینچنینی بوده است و حتی نوع دکوپاژ و مونتاژ آن ها، در فیلم هایی چون «تروی» و سری «ارباب حلقه ها» مورد تقلید قرار می گیرد.

∆ داخلی - بلوک E- شب
جان کافی آرام در سلولش نشسته، یک شب تاب به تنهایی دور انگشتش می چرخد. پل و افرادش می آیند.حشره ای پرواز می کند و از پنجره ی کوچک سلول کافی خارج می شود.
کافی: سلام رئیس.
پل: سلام جان.
بروتال قفل درِ سلول را باز می کند. پل داخل می شود.
پل: فکر کنم بدونی برای چی اومدیم. دو روز دیگه است. برای شام اون شب چیز خاصی میل داری؟ هرچی بخوای می تونیم برات فراهم کنیم.
کافی به دقت سبک سنگین می کند.
کافی: گوشت کوفته خوبه. پوره ی تاتر با سس گوشت. اگر هم بود، اُکرا. من بد غذا نیستم.
پل: واعظ رو چی؟ یکی که باهاش دعا بخونی؟
کافی: واعظ نمی خوام. اگه دلت خواست تو می تونی دعا بخونی. فکر کنم بتونم پیش تو زانو بزنم.
پل: من؟
کافی به او نگاه می کند... خواهش می کنم.
پل: فکر کنم بشه.
پل می نشیند و خودش را مجبور می کند که سوال را بپرسد.
پل: جان، باید یک سوال خیلی مهم ازت بپرسم.
کافی: می دونم چی می خوای بگی، مجبور نیستی بگی.
پل: هستم.مجبورم بپرسم.جان، بگو که از من می خوای چه کار کنم.می خوای که از اینجا خارجت کنم؟ بذارم فرار کنی؟ می دونی تا کجا می تونی بری؟
کافی: چرا باید چنین کار ابلهانه ای بکنی؟
پل تامل می کند. دست و پا می زند تا کلمات مناسبی برای بیان مطلبش پیدا کند.
پل: روز قیامت، وقتی که جلوی خدا بایستم و اون از من بپرسه که چرا یکی از معجزات راستینش رو کشتم،چه جوابی دارم؟ بگم چون شغلم ایجاب می کرد؟ شغلم؟
کافی: به خداوند، به پدر آسمانی بگو که محبت کردی.(دستش را می گیرد) می دونم که ناراحت و نگرانی، می تونم این رو حس کنم، ولی باید این حس رو از خودت دور کنی، چون من می خوام این ماجرا تموم بشه و به انجام برسه. واقعاً.
کافی مکث می کند... حالا او دنبال کلمات مناسب می گردد، سعی می کند پل را قانع کند.
کافی: من خسته شده ام، رئیس. از تنها رفتن تو جاده ها، تنها، مثل گنجشک های زیر باران خسته شده ام. از این که هیچ وقت کسی رو نداشتم که مونسم باشه، یا ازم بپرسه کجا می ری یا از کجا می آی خسته شده ام.بیش تر، از دست مردمی که با هم دیگه بدند، خسته شده ام. از همه ی درد و رنج های جهان که هر روز دارم می بینم و می شنوم، خسته شده ام خیلی از این چیزها هست. این چیزها مثل شیشه خرده توی سَرمه، می تونی بفهمی؟
حالا دیگر پل پلک می زند که بتواند از میان اشک هایش ببیند. به آرامی می گوید:
پل: آره، جان. فکر کنم می فهمم.
بروتال: باید یه جوری یک کاری برات بکنیم جان. باید یه چیزی باشه که بخوای.
کافی طولانی و جدی راجع به این مسئله فکر می کند، و بالاخره سرش را بلند می کند.
کافی: من هیچ وقت یه نمایش شاد ندیدم.
کات به:
∆ چهره ی کافی
چشم ها و دهانش از تعجب باز مانده. نور پروژکتور نمایش فیلم روی پوستش منعکس می شود.
از فیلمنامه ی"دالان سبز"، فرانک دارابونت، ترجمه ی سیمون سیمونیان،نشر ساقی، چاپ اول: ۱۳۸۰، صص ۱۲۱ تا ۱۲۳.
٭ شخصیت ها در این جا:
پل: تام هنکس
جان کافی: مایکل کلرک دونکن
بروتال: دیوید مورس
٭ فیلم به نویسندگی و کارگردانی فرانک دارابونت، براساس داستانی با همین نام از استیون کینگِ بزرگ، محصول ۱۹۹۹ است.
«فرهنگ، بدون یک داستانگویی صادقانه و قدرتمند نمی تواند شکوفا شود. وقتی جامعه پیوسته مخاطب شبه داستان های ظاهر فریب و توخالی قرار می گیرد، دچار زوال و ضعف می شود. ما نیازمند هجویه ها و تراژدی های راستینیم، درام ها و کمدی هایی که زوایای تاریک روح بشر و جامعه ی انسانی را روشن کنند.»
داستان، رابرت مک کی، ترجمه ی محمد گذرآبادی، ص ۱۰
...
فیلم «آرایش غلیظ» حمید نعمت الله را نصفه و نیمه رها کردم؛ وقتی فیلمی بعد از چهل و پنج دقیقه نتواند تو را با خودش همراه کند، میلی برای تماشای باقی اش در تو نمی گذارد. برای «حمید نعمت الله» به خاطر «بوتیک» و « وضعیت سفید» احترام خاصی قایل ام، اما این یکی را نتوانستم تحمل کنم. فضاهای تکه پاره و شخصیت های نچسبی داشت که نمی توانستی باهاشان همراه شوی.
خوشم نیامد آقای «هادی مقدم دوست» فیلمنامه نویس!
...
امروز بالاخره رسیدم چند ساعتی مطالعه کنم؛ بیماری هیراد از یک طرف، و فضای شلوغ مهمانی ها و عید دیدنی ها از طرف دیگر، فرصت در خود بودن را از من گرفته بود. با این که از حضور در جمع لذت می برم، اما حوصله ی با جمع بودن م حد و حدودی دارد. وقتی زیاد می شود، خسته می شوم و خیلی زود دلم برای تنهایی خودم تنگ می شود. دوست دارم گوشه ی دنجی پیدا کنم و کاری را انجام دهم که دوست دارم؛ فیلمی ببینم، کتابی بخوانم. و امروز این فرصت مهیا شد!
بعد هم رفتیم کوه. تازه باران زده و هوا ابری و دلپذیر بود. جا به جا سبزه ها و گل های ریز زرد رنگ لای صخره ها و درختان بادام کوهی خودنمایی می کردند. برگ درختان تازه و شاداب بود. صدای پرندگان وحشی هم موسیقی فضایمان بود. کوه های دوردست، لایه لایه و رنگ رنگ، طیفی از رنگ های آبی و بنفش را ساخته بودند که آدم را یاد نقاشی های شرقی می انداخت. بعد از چند ساعت کتاب خواندن و نوشیدن لیوانی چای، کوه حسابی چسبید....
نوروز ۹۴
دیروز هیراد تب بالایی داشت. تهران که بودیم مریض شد. بردیمش دکتر و حالش رو به بهبودی رفت. از دیروز به مرور حالش بد شد. نمی دانم از این است که خانه بند نمی شود، یا آن که من روز بیست و نهم بردمش بیرون که هوا سرد بود، یا چیز دیگر. به هر حال دیروز اصلا حوصله نداشت. بی قراری می کرد و یکسر شیر می خورد. سر شب تب اش بالا رفت. بردیمش یک درمانگاه شبانه روزی. هیچ وقت این قدر نگران حالش نبوده بودم. در فاصله ی رسیدن به درمانگاه که توی بغلم بود، شانه ام از تب اش داغ شد. دکتر گفت گلویش عفونت کرده. آمپول و داروهای تازه ای برایش نوشت. آمپول اش را که زدیم، حالش رو به بهبودی رفت. به خانه که برگشتیم، بالاخره خندید. یک روز تمام، بی حال بود و خنده اش را ندیده بودم.آخ که چه قدر دلتنگ خنده اش شده بودم. دلتنگ شیطنت ها و شیرین زبانی هایش. دوباره توی خانه می چرخید و بازی می کرد. خدایا شکرت!
...
امروز صبح دوباره باران زد و بعدش هم آفتاب درآمد. دوباره ابرهای زیبا آمدند. انگار آسمان را گله به گله نقاشی کرده باشی. مثل نقاشی های رمانتیک. ابرها پیچ و تاب خورده اند و رنگ هایشان با هم ترکیب شده اند. چه قدر زیباست!
...
«دنیای یک هنرمند نخبه قطع نظر از صمیمی یا حماسی بودن، معاصر یا تاریخی بودن و عینی یا تخیلی بودن، همواره مثل چیزی عجیب و ناشناخته ما را غافلگیر می کند. و ما مثل آن کاشفی که لا به لای شاخ و برگ جنگل را می کاود، با چشمان متعجب وارد اجتماعی ناشناخته می شویم، دنیایی فارغ از کلیشه ها که در آن امور روزمره به حوادثی خارق العاده بدل می شوند.»
داستان، رابرت مک کی، ترجمه ی محمد گذرآبادی،ص۴.
نوروز ۹۴
نیکلسن گفت: « فقط به همین یه سوال جواب بده. آموزش و پرورش مورد علاقه ی منه. آخه، کار من تدریسه. برا همین می پرسم.»
تدی گفت:« ببین... مطمئن نیستم که چه کارهایی می کردم، اما چیزی که یقین دارم کنار می ذاشتم، نحوه ی شروع تحصیل بچه هاست.» دست هایش را بر هم تا کرد، کمی فکر کرد و گفت:« فکر می کنم بچه ها رو دور هم جمع می کردم راه شناختن خودشونو به شون یاد بدم، نه این که به شون یاد بدم، چطور اسم شونو بنویسن و ازاین جور چرندیات... گمونم ، حتی پیش از این کار، وادارشون می کردم از همه ی چیزهایی که پدر و مادرهاشون و آدم های دیگه به شون گفته ن، وجودشونو خالی کنن. یعنی می خوام بگم، حتی اگه پدر و مادرهاشون به شون گفته ن که فیل بزرگه، می گفتم اینو هم از وجودشون بریزن بیرون. می گفتم، فیل وقتی بزرگه که کنار چیز دیگه ای، مثلا سگ یا زن قرار بگیره.» سپس لحظه ای فکر کرد و گفت:« حتی به شون نمی گفتم که فیل خرطوم داره. اگه فیلی دم دست بود، می آوردم به شون نشون می دادم، می ذاشتم قدم زنان کنار فیل برن، بدون این که از پیش، چیزی از فیل بدونن، درست همون طور که فیل چیزی از اون ها نمی دونه. همین کارو در مورد علف می کردم یا چیزهای دیگه. حتی به شون نمی گفتم که علف سبزه. رنگ ها چیزهایی جز یه مشت اسم نیستن. یعنی می گم اگه به شون بگم علف سبزه این کار سبب می شه که از پیش بدونن علف چه شکلی یه - این شیوه ی شماست - و نه شکل دیگه ای که احتمالا ممکنه درست باشه یا حتی خیلی بهتر... نمی دونم. من فقط وادارشون می کردم تا ذره های آخر سیبی رو که پدر و مادرهاشون یا هر کسی دیگه ای وادارشون کرده گاز بزنن، بالا بیارن.»
« ترسی نداری که نسل کوچکی آدم نادان بار بیاد.»
تدی گفت:« چرا؟ اون ها نادان تر از فیل که نیستن یا نادان تر از پرنده یا درخت.به صرف این که چیزی این حالتو داره و اون حالتو نداره نمی تونیم اسم شو نادانی بذاریم.»
« درسته؟»
تدی گفت:« درسته! ازین گذشته، اگه دل شون بخواد اون چرندیاتو یاد بگیرن، اون همه اسم و رنگ و شی رو. قصد من اینه که از اول شیوه ی درست نگاه کردن به اشیا رو یاد بگیرن، نه اون طور که همه ی سیب خورها به اشیا نگاه می کنن - منظور من اینه.»
دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم، جی. دی. سلینجر، ترجمه ی احمد گلشیری، انتشارات ققنوس، چاپ دوازدهم: ۱۳۸۹، صص۲۶۰ و ۲۶۱.
اسفند ۹۳

زنده باد جنون!
پرواز بر فراز آشیانه ی فاخته، میلوش فورمن، ۱۹۷۵، آمریکا
فیلم با ورود خودرویی به دشتی سرد و نیمه تاریک آغاز می شود. چراغ های خودرویی که حامل مک مورفی (جک نیکلسن) اند، تاریکی دشت را می شکافند. موسیقی یی با مایه های سرخ پوستی، و البته لحنی بداهه نوازانه، که رنگ و بوی طبیعت دارد، این صحنه را همراهی می کند، صحنه ای که به فضای آرام تیمارستان، فضایی با نظمی دیکته شده و با بیمارانی که ظاهرشان بیشتر به ارواح می ماند قطع می شود. موسیقی وحشیِ ابتدای فیلم، جای خودش را به موسیقی یی آرام می دهد. در این نمای معرف، با فضای خشک و خالی از روح تیمارستان، و کارمندان و بیمارانش، بالاخص پرستار راچد (لوییس فلچر) آشنا می شویم. فضایی که با ورود مک مورفی با آن ظاهر و رفتار متفاوت، به چالش کشیده می شود.
مک مورفی نماینده ی روح گمشده و سرکش آدم های دربندکشیده ای ست که روزشان را با دارو آغاز می کنند، و در زیر سایه ی سیستمی رسمی، همه چیز برایشان تعریف شده است. اراده ی هرنوع اختیاری از آنان سلب شده و در اسارت نوعی فراموشی از خویشتن به سر می برند. فیلم به وضوح به عقاید اندیشمندانی چون نیچه، و به ویژه فوکو و کتاب «تاریخ دیوانگی» اش، پهلو می زند. میشل فوکو در این کتاب، پس از پرداختن به سیر برخورد جوامع با پدیده ی دیوانگی در تاریخ غرب، به مقابله ی قدرت با روح آزاد بشر می رسد. جایی که جداسازی جماعت به ظاهر دیوانه ، از باقی آدم ها، به اسارت روح سرکش انسان، و افزایش قدرت کنترل سیستم های رسمی بر آن ها منجر می شود. جک نیکلسن با ظاهری رِند، و با یک بازی برونگرا، نماینده ی این سرکشی ست، که به مرور سعی در تغییر شرایط تیمارستان دارد. او در جایی به بیماران می گوید:« شما خیال می کنید چطونه؟ خیال می کنید واقعاً دیوونه اید؟ شماها دیوونه نیستید. شما از اون احمقایی که تو خیابونا پرسه می زنند دیوونه تر نیستید...». در مقابل، بازی درونگرای لوییس فلچر را داریم که نماینده ی سیستم رسمی ست.
فیلمنامه که اقتباسی ست از رمانی نوشته ی «کن کیسی»، سرشار از جزییاتی است که به مرور این بیماران را به روح آزاد گم کرده شان نزدیک می کند. مک مورفی آن ها را به جنگیدن با شرایط سوق می دهد؛ میل به تماشای مسابقه ی بیسبال از تلویزیون، شرط بندی بر سر از جا کندن آبخوری، مسابقه ی بسکتبال، فرار با اتوبوس و رفتن به ماهیگیری، پارتی شبانه...
در سکانس بعد از پارتی شبانه، وقتی کلاه همیشه تمیزِ پرستار راچد زیر دست و پا ، خاکی و کثیف می شود، انگار تاج پادشاهی این قلمرو، از اوج به خاک می افتد، «بیل» با مرگش، و مک مورفی با مرگ سمبلیکش به کمک عمل جراحی، تاوان پس می دهند، بدون این که سیستم، پرستار راچد را مواخذه کند. «رئیس» (سرخپوست)، اجازه نمی دهد که مک مورفی به همان شکل بماند، و با از جا کندن آبخوری، شکستن حصار و فرار از تیمارستان ( که به پروازی اسطوره ای شبیه است)، به طبیعت وحشی و بکر پناه می برد و به نوعی ادامه دهنده ی راه مک مورفی می شود. اینجاست که دوباره همان موسیقی آغازین فیلم به گوش می رسد. در این سکانس درخشان، آب از قالب مکعبی آبخوری رها شده و فواره می زند، «رئیس» می گریزد، و بیماران وحشیانه فریاد شوق برمی آورند...
پ.ن:
برنده ی اسکار بهترین فیلم، کارگردانی، فیلمنامه ی اقتباسی، بازیگر نقش اول مرد، و بازیگر نقش اول زن.
تاریخ انتشار، سال۹۳
چه قدر خوب است که دوست ندیده ای را ببینی..
دیروز عصر بعد از مدت ها سری به موسسه ی کارنامه زدم. کارنامه ی دوره ی فیلمنامه نویسی ام را که در محضر آقای تقوایی گذرانده بودم گرفتم!
بعد اش در کافی شاپ کوچک موسسه، آن دوست ندیده را دیدم. یک دوست وبلاگی که مدت هاست نوشته هایش را می خوانم. چه دیدار خوبی بود!
همان طور که فکر می کردم، ایشان انسان بسیار فرهیخته ای هستند. اما چیزهای دیگری هم رو در رو فهمیدم، که چه قدر خونگرم اند و خودمانی.
یک خبر خوب هم بهم داد و آن این که نمایشنامه ای را چاپ کرده است. خیلی خبر خوبی بود. وقتی که می بینی دوستی کاری را به ثمر رسانده، امید تازه ای می گیری و انگیزه ی کار کردنت بیشتر می شود.
برای این دوست گرامی و همه ی دوستان وبلاگی ام آرزوی سلامتی و شادکامی دارم.
اسفند ۹۳

«تک تیرانداز آمریکایی» در قالب روایت زندگانی یک تک تیرانداز واقعی آمریکایی که در جنگ عراق شرکت می کند، سعی دارد فقط یک فیلم بیوگرافی نباشد و به ابعاد دیگر حضور سربازان در جبهه های جنگ نیز بپردازد. فیلم به سرعت ما را با قهرمان فیلم آشنا می کند و سر راست داستان اش را پی می گیرد. لحظات پر کششی را خلق می کند و توانایی جذب مخاطب را از هر طیفی دارا می باشد.
اما فیلم یک مشکل عمده، و چند مشکل فرعی دارد؛ همان قدر که به پیش بردن روایت در فیلمنامه اهمیت داده شده، به همان اندازه در شخصیت پردازی ها غفلت شده است.در فیلم هایی که اتفاقا قهرمان محوراند، شخصیت پردازی به مراتب اهمیت بیشتری پیدا می کند. اما در این جا هیچ کدام از شخصیت های اصلی، کاراکتر به معنای واقعی نیستند. از جمله قهرمان اصلی و همسرش. و این گونه است که آن لحظات مورد نظر کارگردان و نویسنده، آن جایی که باید مخاطب به مکاشفه ای برسد، کم رنگ است و آن همذات پنداری واقعی اتفاق نمی افتد. فیلم بیش از حد روی عضلانی بودن قهرمان اش تاکید می کند و آن قدر واژه ی «افسانه» را در مورد او به کار می برد که مخاطب را دچار سرخوردگی می کند.
برعکس، آن لحظاتی که مخاطب باید به درون کاراکتر ها نفوذ کند و معنای رفتارهای آن ها را درک کند، ضعیف اند و تا حد زیادی کلیشه ای. کشتن انسان ها، حتی اگر دشمن ما باشند، آیا به این سادگی ست؟!
فیلم می خواهد به تقابل انجام وظیفه در یک سو، و خانواده در سوی دیگر بپردازد. در فیلم می بینیم که به مرور انجام وظیفه ی کاری قهرمان، به وظایف خانوادگی اش غلبه می کند و بر مشکلات خانوادگی اش افزوده می شود؛ خب، در این جا چه قدر از فیلم به شخصیت زن پرداخته شده است؟ مگر نه این که او یک سوی این ماجراست؟ و سوی مهم تر، چون قهرمان که در عراق به کارش مشغول است و این اوست که باید یک تنه بچه ها را بزرگ کند و از آب و گل درآورد! فیلم چه قدر به احساسات و درونیات این زن توجه کرده است؟!
از طرف دیگر، فیلم به تک تیرانداز مقابل که عراقی ست خیلی کم پرداخته است و یک طرفه به قاضی رفته است. فیلم به این پرسش پاسخ نمی دهد که یک قهرمان المپیک، چرا باید وارد چنین ماجراهایی شود؟ حداقل باید سکانس هایی را به او اختصاص می داد و به انگیزه ها و درونیاتش می پرداخت- مقایسه شود با «دشمن در آستانه ی دروازه ها» از ژان ژک آنوی.
به نظرم نحوه ی برخورد فیلم با داستان، مثل این است که بخواهید یک رمان را در قالب یک داستان کوتاه بیاورید! این قصه اگر می خواست سرانجام بگیرد، باید به سریال تبدیل می شد، نه یک فیلم دو ساعته!

از دیالوگ های فیلم «گاندی»، ریچارد آتن بورو
گاندی (بن کینگزلی):
« هر وقت که ناامید می شوم، یادم می آید که راه حقیقت و عشق همیشه برنده است. شاید این جا ظلم ها و کشتارهایی وجود داشته باشند و در دورانی شکست ناپذیر به نظر برسند، اما در انتها همیشه شکست می خورند. به این فکر کنید: همیشه.»
۹۳
حرمت نگه دار
دلم
گلم
که این اشک ، خون بهای عمر رفته من است
میراث من!
نه به قید قرعه
نه به حکم عرف
یک جا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت
به نام تو
مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون!
کتیبه خوان خطوط قبایل دور
این ؟ این سرگذشت کودکی است
که به سرانگشت پا
هرگز دستش به شاخه هیچ آرزویی نرسیده است
هرشب گرسنه می خوابید
چند و چرا نمی شناخت دلش
گرسنگی شرط بقا بود به آئین قبیله مهربانش
پس گریه کن مرا به طراوت
به دلی که میگریست بر اسب باژگون کتاب دروغ تاریخش
و آواز می خواند ریاضیات را
در سمفونی باشکوه جدول ضرب با همکلاسیها
دودوتا چارتا چارچارتا...
در یازده سالگی پا به دنیای شگفت کفش نهاد
با سرتراشیده و کت بلندی که از زانوانش می گذشت
با بوی کنده بدسوز و نفت و عرقهای کهنه
آری دلم
گلم
این اشکها خون بهای عمر رفته من است
دلم گلم
این اشکها خون بهای عمر رفته من است
میراث من
حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرده است
تا بدانم و بدانم و بدانم
به وار
وانهادم مهر مادری ام را
گهواره ام را به تمامی
و سیاه شد در فراموشی ؟ سگ سفید امنیتم
و کبوترانم را از یاد بردم
و می رفتم و می رفتم و می رفتم
تا بدانم تا بدانم تا بدانم
از صفحه ای به صفحه ای
از چهره ای به چهره ای
از روزی به روزی
از شهری به شهری
زیر آسمان وطنی که در آن فقط
مرگ را به مساوات تقسیم میکردند
سند زده ام یک جا
همه را به حرمت چشمان تو
مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون
که می ترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم را
تا شمارش معکوس آغاز شده باشد
بر این مقصود بی مقصد
از کلامی به کلامی
و یکی یکی مردم
بر این مقصود بی مقصد
کفایت می کرد مرا حرمت آویشن
مرا مهتاب
مرا لبخند
و آویشن حرمت چشمان تو بود ؟ نبود؟
(زنده یاد حسین پناهی)
پ.ن. ها:
* دلم نمی خواست نوشته ای طولانی توی وب بگذارم؛ در این زمانه ی اس. ام. اس و داستان کوتاه و استیکر، دل و دماغی برای حرف های بلند نیست. خیلی وقت ها این «کوتاه»ی ها، نفس دل را می گیرد و بغضی می شود در حنجره ای.
* نخستین بار این شعر زیبا را در کاست «سلام، خداحافظ» شنیدم و تا مدت ها همدم شب و روزم بود. هنوز آن کاست رادارم. صدای گرم پرویز پرستویی هم در جایی به یاری آمده است.
۹۳

بکارت...
فیلم بیشتر از هرچیز، وامدار ایده ی فیلمنامه اش می باشد. «بکارت»، دستمایه ی اصلی این فیلم است. موضوعی که در اجتماع ما تابو به حساب می آید. فیلم اما اگرچه در جاهایی تاثیرگزار می نماید، اما اتفاقا بیشترین ضربه را از همان فیلمنامه خورده است. ایده در این جا فقط در خدمت برانگیختن کنجکاوی و احساسات مخاطب قرار گرفته و در سطح می ماند و تنها می تواند مدعی آن باشد که تاثیر این تابو را در برخی خانواده ها به تصویر می کشد. غافل از این که با چنین مساله ای نمی توان سطحی برخورد کرد و باید آن را موشکافی کرد. می توان البته به فیلم خرده نگرفت و تلاش سازندگان آن را در جهت نشان دادن تصویری از زاویه ی دید خودشان در نظر گرفت، اما فیلم انبوهی از انتظارات و سوالات را در مخاطب ایجاد کرده و به راحتی آن ها را بی پاسخ می گذارد که اوج آن را در پایان بندی ضعیف اش می بینیم. نقاط گنگ فیلمنامه زیادند و کاراکتر های بی شناسنامه کم نیستند و هر چه قدر فیلم به کاراکترهای فرعی ، آن هم ناقص، پرداخته، از کاراکترهای اصلی و از جمله عروسِ داستان غفلت کرده است.
فیلم اما با جاذبه آغاز می شود و داستانی کنجکاوی برانگیز دارد و به موضوعی می پردازد که در سینمای ما به ندرت به آن پرداخته شده است و همین ها به اندازه ی کافی به آن قدرت بخشیده است. کما این که بازی های خوبی از برخی بازیگران اش، از جمله رعنا آزادی ور را شاهدیم. اما متاسفانه فیلمنامه از ایده ی جذاب و نو اش به خوبی بهره نمی برد و یک پایان بندی بسیار بد، جذابیت های نخستین اش را هم از ذهن تماشاگر پاک می کند....
پ.ن:
برای تماشای این فیلم بیش از سه ساعت در صف سینما ایستادم، در روزی بارانی آن هم در کوچه ی تنگ کنار سینما استقلال که ماشین ها آب جوی اش را چپ و راست زیر پاهایمان سر می دادند و من حسابی پاهایم خیس شد. درست مثل دیشب، چند نفر مانده به من، گفتند که بلیط تمام شده و اگر می خواهید برای سانس فوق العاده منتظر باشید، آن هم ساعت ۱۲:۳۰ شب! پاک ناامید شده بودم. هم کلام های توی صف ام یکی یکی رفتند اما من به تجربه ماندم... ، تا این که ده دقیقه یا بیشتر که از نمایش فیلم گذشته بود، یکی آمد و گفت چندتایی بلیط هست!! در اوج ناامیدی رفتم تو، آن هم در حالی که کلا آدمی هستم که حتی یک پلان فیلم را هم از دست نمی دهم، اما این بار تن به اجبار دادم...! داخل سینما بغل دست آدم فهمیده ای نشستم، فهمیده، چون از نگاه های من به پرده ی سینما خوب فهمید که باید آن چند دقیقه ی ندیده از فیلم را مختصر و مفید برایم بازگویی کند!
۲۱ بهمن ۹۳