-
از عشق سخن گفتن..
شنبه 20 آذر 1395 11:07
با مرجانها در عمق دریاها لرزیدیم با کوسه ها خروارها تُن آب را باله زدیم با امواج به ساحلها کوبیدیم دنیای سرخ و سیاه خزهها را بر صخرهها روییدیم با ابرها بارها با پرندهها بر شاخهی نارونها قاقار کردیم ترکیدیم با انارها و سیرسیرکها وزیدیم... ترسیدیم... درخشیدیم... و درخشیدیم با ستارگان نیمه شب تا کجا... کجا !...
-
واکمن سونی
پنجشنبه 18 آذر 1395 18:32
امروز یک ایستگاه مانده به مقصدم را به جای مترو، پیاده رفتم؛ از جلوی دانشگاهی که می رفتم رد شدم و انبوهی از خاطرات ریز و درشت پیش چشمم زنده شد؛ یادم می آید که برای ثبت نام رفتم شعبه ی کرج، اما خوشبختانه گفتند که کلاس های ما در مرکز دانشگاه برگزار می شود؛ ساختمانی قدیمی در مرکز شهر. موقعیت دانشگاه برای من عالی بود؛...
-
به دست هایم شک نکن...
چهارشنبه 17 آذر 1395 19:03
به دست هایم شک نکن به عاشقانه هایی که کشیده ام روی پوست تن ات و به حرف هایی که هر از چند گاهی نمی زنم! من اینجا یک فنجان نیم خورده دارم یک صندلی کنار بی حوصله گی هایم و صداهای زندانی که گاه گاه سر می کشند از استخوانهایم از موهایم سینه ام و ریز ریز می شوند روی پیراهن غروب "ناهید عرجونی" ... ... ...
-
این مردمان ...!
چهارشنبه 17 آذر 1395 18:58
یکی از هنرجوهای سابق کارگاه داستان نویسی، که چند جلدی هم کتاب بیرون داده، چند وقت پیش عکس های جلسه ی رونمایی از کتابش را که توسط انتشاراتی مربوطه ترتیب داده شده بود در گروه تلگرامی کلاس به اشتراک گذاشته بود. از قرار، کتابش رمانی بود با موضوع جنگ که توسط یکی از انتشاراتی هایی که معمولا رمان های عامه پسند چاپ می کند،...
-
باران می آمد...
سهشنبه 16 آذر 1395 18:51
اکنون که مال منی رویایت را تنگاتنگ رویایم بخوابان و به عشق و رنج و کار بگو که اکنون همه باید بخوابند... "پابلو نرودا"
-
به خاطر پیراهنت...
سهشنبه 16 آذر 1395 08:40
آفتاب را دوست دارم به خاطر پیراهنت روی طناب رخت باران را اگر که می بارد بر چتر آبی تو و چون تو نماز می خوانی من خداپرست شده ام. "بیژن نجدی"
-
آدم بزرگ ها..!
دوشنبه 15 آذر 1395 19:43
فردای عروسی رامین، در منزل یکی از نزدیکان جمع شده بودیم. پیر و جوان در مجلس بودند. من به اتاقی رفتم که جوان ترها جمعشان جمع بود؛ هنوز در حال و هوای عروسی بودند. نشستیم به گپ و گفت و شوخی و خنده. آدم بزرگ ها اما در سالن پذیرایی به بحث و جدل درباره ی سیاست و مذهب مشغول بودند و طبق معمول هرکسی کارشناسی بود برای خودش! به...
-
یک دست فاصله...
یکشنبه 14 آذر 1395 17:35
از مهتابی خانه من تا آفتابی خانه تو یک دست فاصله ست. دستت را دراز کن تا مهتابی آفتابی شود. "شهیار قنبری"
-
هلپرکی
جمعه 12 آذر 1395 08:17
دیشب جشن عروسی خواهرزاده ام رامین بود؛ عروسی خوبی بود، خوش گذشت. هرچند عروسی ها هم هر روز بیشتر اصالت خود را از دست می دهند، اما برای من، جذاب ترین بخش جشن آن جایی ست که موسیقی کردی شور می گیرد؛ دست ها در هم گره می خورند و شانه ها هماهنگ با حرکت منظم پاها، تکان می خورند. رقصنده ها در دسته های کوچک و بزرگ دایره ای شکل،...
-
کنار حوصله ام بنشین...
یکشنبه 7 آذر 1395 16:35
چشم تو شعر چشم تو شاعر است من دزد شعرهای چشم تو هستم بشنوید؛ دکلمه ی زنده یاد خسرو شکیبایی، شعر محمدرضا عبدالملکیان.
-
دلتنگی های یک معلم ریاضی
یکشنبه 7 آذر 1395 09:34
حدود دو هفته ی پیش، جلسه ای با حضور اولیای دانش آموزان پایه ی دهم داشتم؛ جمعی حدود نود نفر که برایشان از ریاضی به طور عام، و وضعیت بچه هایشان به طور خاص، حرف زدم. به طور کلی جلسه ی خوبی بود. قرار شد آن اولیایی که به هر دلیلی نتوانسته اند در جلسه شرکت کنند، بعدا بیایند یا دانش آموزانشان دلیل موجهی برای نبودنشان به من...
-
عمیق ترین جای جهان
پنجشنبه 4 آذر 1395 19:09
انگشتت را هرجای نقشه خواستی بگذار فرقی نمی کند تنهایی من عمیق ترین جای جهان است و انگشتان تو هیچ وقت به عمق فاجعه پی نخواهند برد... "لیلا کردبچه" پ.ن: 'خیلی خوش گذشت. ممنون و خداحافظ.' این تنها جمله ی «رومن گاری»٬ در نامه ی خودکشی اش در سن شصت و شش سالگی بود. همسرش «جین سیبرگ»- هنرپیشه ی فیلم "از نفس...
-
برف
سهشنبه 2 آذر 1395 12:34
لذتبخش بود راندن زیر بارش برف، با موسیقی یی که به گاه تنهایی گوش می کنم، که رنگ می پاشد به ثانیه ها، و تلخ بود پیچ و تاب خوردن سگی مرده زیر لاستیک ماشین ها در انتهای راه. نمی دانم کودکی هامان کجا رفت، که برف تا پیشانی دروازه ها بالا می آمد و مادرم دستمال به کمر می بست و با بیل، راه برایمان باز می کرد. هیراد از پشت...
-
کاش می دانستیم...
شنبه 29 آبان 1395 12:14
اشتباه از ما بود اشتباه از ما بود که خوابِ سرچشمه را در خیالِ پیاله میدیدیم دستهامان خالی دلهامان پُر گفتگوهامان مثلا یعنی ما! کاش میدانستیم هیچ پروانهای پریروز پیلگیِ خویش را به یاد نمیآورد. حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب میمیریم از خانه که میآئی یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزینه شعر فروغ، و تحملی طولانی...
-
صدا
جمعه 28 آبان 1395 07:16
اگر میشد صدا را دید چه گلهایی... چه گلهایی! که از باغ ِ صدای تو به هر آواز میشد چید . اگر میشد صدا را دید . "شفیعی کدکنی"
-
قلابی
یکشنبه 23 آبان 1395 15:33
«قلابی»٬ مجموعه ای ست از پنج داستان کوتاه، نوشته ی "رومن گاری"، نویسنده ی روسی الاصل فرانسوی. داستان ها همگی راوی دانای کل دارند و رئالیستی اند با مایه های روانشناسانه. سه داستان نخست (قدرت و شرافت، برگی از تاریخ، زمینی ها) که به نظرم بهترین های این مجموعه هستند٬ به جنگ و تبعات آن می پردازند؛ توصیفات فضا و...
-
کویر
شنبه 22 آبان 1395 13:03
کنون اگرچه کویرم، هنوز در سر من صدای پَر زدن مرغهای دریاییست "فاضل نظری" پ.ن: عکس از «ماتئو وایلی»
-
مستی
چهارشنبه 19 آبان 1395 09:12
چند شب یک بار، کودکی آکاردئون به دست توی محله مان می آید. می نوازد و ظریف و دلگیر می خواند. معمولا هم ترانه ی "مستی" از هایده را می خواند. گاهی هم متن ترانه یادش می رود و با من من کردن، از سر می گذراند! دیشب که دوباره می خواند، رفتم پایین بهش پول دادم. نبش کوچه، کنار پراید پارک کرده ای ایستاده بود.داشت...
-
معلم نقاش
یکشنبه 16 آبان 1395 13:05
اتفاق خوب امروز، دیدن «حمید سالاری» عزیز بود. معلم نقاشی که آثار تجسمی اش را در گوشه و کنار شهر می توان دید و از جمله نقاشی دیواری هایش را. حالا هم روی یک نقاشی دیواری در شهر ری کار می کند. یک سالی می شد که ندیده بودمش. چه قدر سورپرایز شدم! آن موقع ها که همکار بودیم در مدرسه و او روی پایان نامه اش با موضوع سینما کار...
-
نپرس طعم مرا...
شنبه 15 آبان 1395 13:36
هزار بار اگر امتحان کنی اینم عوض نمی شوم آن "آدم" نخستینم منم پیامبری بی کتاب و بی اعجاز که شبهه های خودم رخنه کرد در دینم چه خنده ها که دگر روی صورتم ننشست چه اشک ها که نشست و نداد تسکینم رسیده دستِ پر از خواهشام به عرش، بگو که "خیر" می شنوم یا که "خیر" می بینم؟ نپرس طعم مرا ، مثل سم...
-
جزیره
سهشنبه 11 آبان 1395 12:55
راه گریزی نبود عشق آمد و جانِ مرا در خود گرفت و خلاص! من در تو همچون جزیرهای خواهم زیست. شیرکو بیکس؛ ترجمه و بازسرایی: سید علی صالحی بشنوید . موسیقی متن فیلم «آخرین پاییز».
-
برف و سمفونی ابری
شنبه 8 آبان 1395 13:44
«برف و سمفونی ابری»٬ مجموعه ای ست از هفت داستان کوتاه نوشته ی "پیمان اسماعیلی". داستان ها مدرن ذهنی اند، با پایان های باز. نویسنده هم به لحاظ فرم و هم به لحاظ مضمون، گرایش به مدرنیسم را در داستان هایش نشان می دهد؛ استفاده از راوی اول شخص، یا محدود به ذهن شخصیت ها که در چندتا از داستان ها با مخاطب خاموش همراه...
-
دیدار، روی خط عابر پیاده!
جمعه 7 آبان 1395 22:27
اتفاق جالب دیروز این بود که «حمید جانی پور» را دیدم. عکاسی که در اینستاگرام عکس هایش را می بینم و از زاویه ی نگاهش لذت می برم. از خیابان ایرانشهر که آمدم بروم بی. آر. تی میدان فردوسی را سوار شوم، با عجله می رفتم آن طرف خیابان که در همین حین دیدمش. سلام و احوال پرسی کوتاه اما گرمی کردیم و رد شدیم. تا حالا از نزدیک...
-
La Bohème
پنجشنبه 6 آبان 1395 12:10
ترانه ی " لابوهم" از «شارل آزناوور» بشنوید. ترجمه ی ترانه: از روزگاری برایتان می گویم که زیر بیست ساله ها درکش نمی کنند روزگاری که در مونمارتر زندگی می کردیم و زیر پنجره هایمان بوته های یاس آویخته بود و خانه ی ساده و کوچک ما پاتوق خوبی بود که کوچکی اش به نظر نمی آمد آنجا بود که ما یکدیگر را شناختیم من که...
-
نام کوچک زندگی...
سهشنبه 4 آبان 1395 07:57
کاش دلتنگی نیز نام کوچکی میداشت تا به جانش میخواندی : نام کوچکی تا به مهر آوازش میدادی، همچون مرگ که نام کوچکِ زندگیست... " احمد شاملو " پ.ن: بالاخره بوی باران همه جا را پر کرد... عکس از Robert Doisneau
-
من شراع زورق اندیشه ام را می گشایم در مسیر باد
شنبه 1 آبان 1395 13:22
سه شنبه ی پیش آقای ع. را دیدم؛ از دوستان و همکاران قدیمم که حالا در یک مدرسه ی فنی درس می دهد. همصحبتی با او را همیشه دوست داشته ام. علاقه و مطالعه اش در زمینه ی فلسفه، به ویژه فلسفه ی اسلامی ست. بی ادعا و خاکی، با دریایی از معلومات. نجیب و سر به زیر و بخشنده به معنای کامل. و بی توجه به مال و منال دنیا. وقت صحبت، آن...
-
تنها در باران...
جمعه 30 مهر 1395 07:50
" واران وارانه " ، با صدای استاد شهرام ناظری، کنسرت لوریس چکناواریان. عکس از Meimei Chiang.
-
شور...
پنجشنبه 29 مهر 1395 14:45
".. اگر می توانستم افکارم را جمع کنم و تمام نیرویم را وقف مثلا یک رمان بکنم، باز در وضعیتی نبودم که برای بازده آن، اگر که بازدهی می داشت، سال ها صبر کنم. نمی توانستم چشم به آینده بدوزم. مجبور بودم بنشینم و چیزی بنویسم که بتوان همان وقت، همان شب، یا دست کم فرداشب بعد از این که از سر کار برگشتم و قبل از این که سرد...
-
ندیده و نشناخته
دوشنبه 26 مهر 1395 16:13
حدود یک هفته پیش، از کانون ادبیات که به سمت خانه راه افتادم، تب و لرز شدیدی سراغم آمد. نشانه هایش البته از همان سر کلاس به خودم معلوم بود. توی بی آر تی بودم که حالم بد شد و حالت تهوع شدیدی که داشتم، باعث شد که یک ایستگاه بعد از میدان انقلاب، پیاده شوم. از قضا یکی از همکلاسی هایم به نام میلاد همراهم بود. گاهی تا...
-
نایی
یکشنبه 25 مهر 1395 08:08
پخش مجدد سریال خاطره انگیز «سربداران» از تلویزیون، هرچند با سانسور هم همراه باشد، به خاطرمان می اندازد که سینمایمان بازیگر توانمندی چون "سوسن تسلیمی" داشته که صدا و چهره اش حداقل با بخشی از نسل سینما دوست ایران گره خورده است. بازیگر «باشو، غریبه ی کوچک»٬ «شاید وقتی دیگر»٬ «مادیان»٬ «طلسم» و پیش تر، «چریکه...