-
به شب سلام...
پنجشنبه 22 مهر 1395 15:50
به شب سلام که بی تو رفیق راه من است... "حسین منزوی" بشنوید ؛ موسیقی بی کلام. پ.ن: عکس از Trent Parke
-
The Matrix
دوشنبه 19 مهر 1395 09:29
نئو: چرا چشم هام می سوزه؟ مورفیوس: چون تا حالا ازشون استفاده نکرده ی! ماتریکس، برادران واچوفسکی، ۱۹۹۹ تصویر مربوط به صحنه ای ست که «نئو» باید بین ماندن یا نماندن در ماتریکس تصمیم بگیرد.
-
ایران، سرزمین فرهنگ
شنبه 17 مهر 1395 07:33
سال نود و سه که وایبر در اوج بود، یکی از دوستان مرا عضو گروهی کرد به نام «ایران، سرزمین فرهنگ»؛ گروهی با بیش از صد عضو که در بین آن ها آدم های شناخته شده ای از اهالی فرهنگ و ادب حضور داشتند. اغلب این اعضا از کسانی بودند که در جلسات مجله ی بخارا که توسط آقای دهباشی اداره می شود شرکت می کردند. چند ماهی که از عضویتم در...
-
قفس
پنجشنبه 15 مهر 1395 08:41
نگذار بدانند کلاغان پس از من من از قفسم سیر شدم یا قفس از من "جعفر مقیمیان" پ.ن: جعفر مقیمیان را از نزدیک می شناسم؛ شعرهایش را دوست دارم. امیدوارم به همین خوبی پیش برود. وقتی شنیدم نخستین مجموعه شعرش در راه است خیلی خوشحال شدم.
-
سایه
دوشنبه 12 مهر 1395 13:22
من سایه ام را به میخانه بردم هی ریختم خورد، هی ریخت خوردم... "مهدی اخوان ثالث"
-
بوی باران..
یکشنبه 11 مهر 1395 13:59
سرویس هنوز راه نیفتاده است. همان ماشین صبح است که امروز داستانی از "کارور" را در آن خواندم؛ داستان «خانه شف»٬ که در آن زنی به خواهش مرد سابقش که الکل را ترک کرده، برمی گردد و همه چیز را از نو آغاز می کنند. همه چیز دوباره رنگ و بوی عشق می گیرد و چه رنگ و بویی.. یک عاشقانه ی زیباست. اما امان از دست روزگار،...
-
تو گل بندری...!
جمعه 9 مهر 1395 15:15
سه شنبه ی پیش هیراد عمل شد. از هفت صبح بیمارستان بودیم. من بودم و فروغ. مادر خیلی اصرار کرد که او را هم با خودمان ببریم، اما من قبول نکردم. اتاق و لباسش را تحویل گرفتیم، که مرتب و تمیز بود. وقتی لباسش را عوض کردیم، حس کردم چیزهایی فهمیده. مخصوصا آن جا که چندتا عکس ازش گرفتم. راحت بود، اما لبخندش به نظرم تلخ آمد. انگار...
-
رد پا
دوشنبه 5 مهر 1395 08:10
دنیا کوچکتر از آن است که گم شدهای را در آن یافته باشی هیچ کس اینجا گم نمیشود آدم ها به همان خونسردی که آمدهاند چمدانشان را میبندند و ناپدید میشوند یکی در مه یکی در غبار یکی در باران یکی در باد و بی رحم ترینشان در برف آنچه به جا میماند رد پائی است و خاطرهای که هر از گاه پس میزند مثل نسیم سحر پردههای اتاقت را...
-
هر روز پاییزه...
جمعه 2 مهر 1395 06:11
بالاخره شهریور تمام شد! اوائلش که درگیر مدرسه و امتحانات شهریوری اش بودم. بعد عمو مامه به خانه مان آمد؛ عمو پیر است و نابینا و مشکلات خاص خودش را دارد. بعد سفر کوتاهی به شهرستان داشتیم که مسائل استرس زایی برایمان پیش آمد. از آن جا که برگشتیم درگیر تعویض پلاک ماشین شدیم. بعد اثاث کشی خواهرزاده ام و مهمان داشتن. تصادف...
-
زمانه
یکشنبه 28 شهریور 1395 14:04
ما را زمانه گر شکند، ساز می شویم... "صائب تبریزی"
-
در آستانه
شنبه 27 شهریور 1395 21:14
باید اِستاد و فرود آمد بر آستانِ دری که کوبه ندارد، چرا که اگر بهگاه آمدهباشی دربان به انتظارِ توست و اگر بیگاه به درکوفتنات پاسخی نمیآید. کوتاه است در، پس آن به که فروتن باشی. آیینهیی نیکپرداخته توانی بود آنجا تا آراستگی را پیش از درآمدن در خود نظری کنی هرچند که غلغلهی آن سوی در زادهی توهمِ توست نه انبوهیِ...
-
تا بوده همین بوده...
پنجشنبه 25 شهریور 1395 18:29
بی تو می رفتم، می رفتم، تنها، تنها... و صبوری مرا کوه تحسین می کرد... "حمید مصدق" توی بی.آر.تی نشسته ام و "ریدیو هد" توی گوشم می خواند. هوای این جا خنک است و بیرون غبار دارد. خانه هنرمندان شلوغ بود امروز. ناخودآگاه یاد «یوسف» افتادم؛ دوست دوران دانشجویی ام که شیفته ی فلسفه و جامعه شناسی بود. همیشه...
-
احمد محمود و سینما
چهارشنبه 24 شهریور 1395 12:56
احمد محمود، نویسندهای عاشق سینما علی امینی نجفی "من میخواستم سینماگر بشوم، سینما را خیلی دوست داشتم. اگر وضع بسامانی بود و یا من وضع بسامانی داشتم، بیتردید سینماگر میشدم. منتها کار سینما کار فردی نیست. کار گروهی است. کار دشواری است، آدم باید تعلیم ببیند، من در این فکر بودم که به خارج بروم درسش را بخوانم، ولی...
-
دو زلفونت بود تار ربابم..
شنبه 20 شهریور 1395 13:36
چند روز پراسترس و خسته کننده را پشت سر گذاشتم. درگیر انجام کاری بودم. آن قدر حالم از زمانه گرفته بود که واقعا از همه چیز ناامید شده بودم. نامهربانی و سردی ای که هر روز بیش تر جامعه مان را در خود غرق می کند، وقتی آمیخته می شود با فضایی سرشار از کاغذبازی، قوانین پرعیب، قانون گریزی و ناآگاهی، دنیای بی روحی را پیرامونم...
-
زندگی...
سهشنبه 16 شهریور 1395 14:38
زندگی شاید یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد زندگی شاید ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر می گردد زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله ی رخوتناک دو همآغوشی.. یا عبور گیج رهگذری باشد که کلاه از سر بر می دارد و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی...
-
خیال خام پلنگ من...
جمعه 12 شهریور 1395 00:46
این عکس ها را از خبرگزاری مهر، به مناسبت «روز جهانی یوزپلنگ ایرانی» در این جا آوردم تا یادآوری ای باشد برای حفظ این گونه ی جانوری زیبا و در معرض خطر؛ سرزمینمان ایران، مامن جانداران زیبایی ست که وظیفه ی همه ی ما، حفظ و نگهداری از آن ها و انتقالشان به نسل های بعدی این خاک است. گونه هایی چون گوزن زرد ایرانی، تمساح پوزه...
-
گذرگاه تاریک
چهارشنبه 10 شهریور 1395 07:56
گذرگاه تاریک- دلمر دیویس- ۱۹۴۷ «گذرگاه تاریک» را خیلی سال پیش دیده بودم؛ کلاس سوم ابتدایی شاید. آن موقع از فیلم چیز زیادی نفهمیدم! اما فرصتی پیش آمد تا چند روز پیش دوباره آن را ببینم و از تماشایش لذت ببرم؛ به نظرم یکی از فیلم نوآرهای درخشان دهه ی چهل و البته "همفری بوگارت" بزرگ است. ترکیب "بوگارت"...
-
یه شب ماه می آد...
سهشنبه 9 شهریور 1395 23:58
توی تنهایی خودم دارم ترانه ی یه شب مهتاب "فرهاد" را گوش می کنم که منو می بره ته اون دره... تنها خواننده ای که در دوره ای تمام ترانه هایش را گوش کرده بودم و حتی کوچک ترین خبری از او را دنبال می کردم؛ خواننده ای که در دوره ی نوجوانی و با شنیدن انتشار کاستی از او با نام «خواب در بیداری» با نامش آشنا شدم و پس از...
-
پسر شائول
دوشنبه 8 شهریور 1395 08:51
پسر شائول- لاسلو نمش- ۲۰۱۵ مجارستان داستان فیلم درباره ی مردی یهودی به نام شائول است که در یک اردوگاه نازی در جنگ جهانی دوم، وظیفه اش سوزاندن اجساد هم کیشانش می باشد و در این حین با جسد پسری رو به رو می شود که به گمانش پسر خودش می باشد... نقطه ضعف اصلی فیلم در روایت داستان و روابط علت و معلولی آن است؛ تکیه ی بیش از حد...
-
چشم اندازی در مه
پنجشنبه 4 شهریور 1395 18:40
نه به خاطر آفتاب، نه به خاطر حماسه به خاطر سایهی بام کوچکش به خاطر ترانهای کوچکتر از دستهای تو نه به خاطر جنگلها، نه به خاطر دریا به خاطر یک برگ به خاطر یک قطره روشنتر از چشمهای تو نه به خاطر دیوارها -به خاطر یک چپر نه بخاطر همه انسانها -به خاطر نوزادِ دشمنش شاید نه به خاطر دنیا -به خاطر خانهی تو به خاطر یقینِ...
-
نامه
چهارشنبه 3 شهریور 1395 09:06
این هم نامه ی پر مهر یکی از شاگردان قدیمم که با اجازه ی خودش، آن را در این جا می آورم؛ برای او و همه ی دانش آموزانم از قدیم تا جدید آرزوی سلامتی و موفقیت می کنم. .......... سلام به معلم عزیزم سلام اقای بابایی حالتون خوبه؟ من یکی از شاگردان شما هستم، البته ۳ سال پیش شاگرد شما بودم. سال سوم دبیرستان جابرابن حیان نسیم...
-
پول
چهارشنبه 3 شهریور 1395 08:38
پول- روبر برسون، ۱۹۸۳، فرانسه فیلم به لحاظ فرم واجد ویژگی های مهمی ست؛ دوربین تا حد امکان از کاراکترها فاصله می گیرد و از هرگونه برانگیختگی احساسی دوری می کند. به عنوان نمونه، در صحنه ی تعقیب و گریز پلیس با کاراکتری که فیلم با او تمام می شود، کارگردان نماهایی از پاها در حال رانندگی، یا تصاویری محدود از آینه های...
-
چگونه رقص کند ماهی زلال پرست؟
سهشنبه 2 شهریور 1395 13:52
در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست خوشا به حال کلاغان قیل وقال پرست چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را برای این همه ناباور خیال پرست به شب نشینی خرچنگ های مردابی چگونه رقص کند ماهی زلال پرست رسیده ها چه غریب ورنجیده می افتند به پای هرزه علف های باغ کال پرست رسیده ام به کمالی که جز اناالحق نیست کمال دار برای من کمال...
-
نوستالژی بازی!
سهشنبه 2 شهریور 1395 08:45
اتفاق خوب امروز صبح، پیام یکی از دانش آموزان قدیمم بود در همین جا؛ نامه ای پر از محبت که من را به خاطرات کلاسشان برد در چند سال پیش. خیلی خوشحالم کرد! دوست داشتم نامه اش را این جا به اشتراک بگذارم اما گفتم از خودش باید اجازه بگیرم و برایش ایمیل زدم. اگر رخصت داد، نامه را پست می کنم! اتفاق خوب دیگر دیروز افتاد که یکی...
-
منفی چهل درجه
جمعه 29 مرداد 1395 10:00
دیروز در خانه ی هنرمندان ایران از نمایشگاه عکسی دیدن کردم به نام «منفی چهل درجه» از "مسلم ایران نژاد"؛ عکس هایی که در سرمای آسیای میانه و سیبری و مغولستان گرفته شده اند و بخشی از عکس های سفری شش ماهه با دوچرخه از ایران تا مغولستان است. همیشه زمستان برایم جذاب بوده است؛ سکوت و سپیدی توام با ترس. چند شب پیش هم...
-
تنهایی
جمعه 29 مرداد 1395 08:59
ویت ( جیم کاویزل) : تا حالا تنها شدی؟ ولش (شان پن): فقط وقتی که دور و برم پر آدمه ... از دیالوگ های فیلم «خط باریک قرمز/ ترنس مالیک/ ۱۹۹۸»
-
همه چیز فرو می ریزد.
سهشنبه 26 مرداد 1395 23:14
داستان در نیجریه شرقی، جایی در قلب آفریقا رخ می دهد؛ در ابتدای قرن بیستم و نخستین برخوردهای فرهنگ غرب و مسیحیت با این منطقه. «اوکونکوو»، کاراکتر اصلی رمان، مردی ست که بر خلاف پدرش، می خواهد همه ی عناوین قبیله را به دست آورد. او سخت کوش، قوی، محکم و البته تندخوست. کسی که به شدت به آداب و رسوم قبیله ای اش پایبند است و...
-
گربه زیر باران
یکشنبه 24 مرداد 1395 13:22
درباره ی داستان کوتاه «گربه زیر باران» از "همینگوی" داستان را می توانید اینجا بخوانید. ... «گربه زیر باران»، یک داستان واقع گرای مدرن، با راوی دانای کل است. روایتی تصویری از سردی روابط زن و شوهری آمریکایی که برای تعطیلات به ایتالیا سفر کرده اند. توصیف فضای ابتدای داستان، محیطی دنج و زیبا را به ذهن متبادر می...
-
دلتنگی...
یکشنبه 24 مرداد 1395 11:17
دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد دلم برای کسی تنگ است که چشمهای قشنگش را به عمق آبی دریای واژگون می دوخت دلم برای کسی تنگ است که همچو کودک معصومی دلش برای دلم می سوخت و مهربانی را نثار من می کرد دلم برای کسی تنگ است که بود با من و پیوسته نیز بی من بود و کار من ز فراقش فغان و شیون بود...
-
مسخ
چهارشنبه 20 مرداد 1395 18:52
«مسخ» فرانتس کافکا، از مشهورترین و مهم ترین کتاب های تاریخ ادبیات معاصر است که درباره ی آن تحلیل ها و مباحث بسیاری صورت گرفته است. «مسخ و درباره ی مسخ» کتابی ست که از سه بخش تشکیل شده است؛ نخست داستان «مسخ» کافکا آمده، سپس «خواننده ی خوب و نویسنده ی خوب» و در ادامه «درباره ی مسخ» که این دو بخش کتاب، برگرفته از مقدمه و...