-
چونی بی من؟!...
دوشنبه 23 اسفند 1395 22:32
ای همدم روزگار، چونی بی من ای مونس غمگسار، چونی بی من من با رخ چون خزان، زردم بیتو تو با رخ چون بهار، چونی بی من "مولانا" با صدای همایون شجریان بشنوید .
-
ام. آر. آی
یکشنبه 22 اسفند 1395 21:06
دم عصر برای هیراد لباس خریدم، قبلش هم یک اسباب بازی؛ دایناسوری سیاه رنگ که قبل تر با هم در یک اسباب بازی فروشی دیده بودیمش! می دانم که حالا برای دیدن آن لحظه شماری می کند! یکی از عاداتش این است که وقتی می رویم بازار و از جمله برایش اسباب بازی می خرم، فقط دوست دارد زودتر برگردد خانه و با اسباب بازی تازه اش بازی کند!...
-
خانه تکانی
جمعه 20 اسفند 1395 12:16
امروز را خانه تکانی می کنم؛ تنهایی. یکی از اتاق ها تقریبا تمام شده است؛ شیشه ها را پاک کردم، پرده ها را شستم، گوشه و کنار را گردگیری کردم...، در تمام این لحظات، موسیقی همراه و همدم ام بود. پیش تر، پیشنهاد خواهرم و تعدادی از نزدیکان را برای کمک کردن در خانه تکانی رد کردم. الان هم نشسته ام به خوردن شیر قهوه! قهوه ی اصلی...
-
صدای کسی می آید
جمعه 20 اسفند 1395 07:24
چه بوی خوشی میوزد از سمت آسمان پَرپر هزار و یکی گنجشک بهارزا بر شاخسار بلوطی که بالانشین است و باز پناه جُستن پوپکی پیالهی آبی ... دارد از پشت نیزار این دامنه صدای کسی میآید کسی دارد مرا به اسم کوچک خودم میخواند آشناست این هوای سفر آشناست این آواز آدمی آشناست این وزیدن باد خنکای هوا عطر برهنهی بید ... سوسنها،...
-
باران..، برف...
دوشنبه 16 اسفند 1395 07:43
برف می بارد. پای راستم را دراز کرده ام تا درد نگیرد. سرویس گرم است. باران می بارید وقتی سوار سرویس نشده بودم و حالا برف می بارد. قدم زدن زیر باران، حالم را بهتر کرد. فکر می کنم، فکر می کنم...
-
هر کجا که باشم...
دوشنبه 16 اسفند 1395 06:06
هر لذتی که می پوشم یا آستینش دراز است یا کوتاه یا گشاد به قد من! هر غمی که می پوشم دقیق، انگار برای من بافته شده هر کجا که باشم... "شیرکو بیکس"
-
با من بمان
جمعه 13 اسفند 1395 22:46
من به خوبی ها نگاه کردم و عوض شدم من به خوبی ها نگاه کردم چرا که تو خوبی و این همهی اقرارهاست بزرگترین اقرارهاست دلم می خواهد خوب باشم دلم می خواهد تو باشم و برای همین راست می گویم نگاه کن : با من بمان "احمد شاملــــــو"
-
مکتبخانه...
جمعه 13 اسفند 1395 09:42
امروز جمعه ست، اما من سر کلاسم! برای بچه های سوم ریاضی کلاس جبرانی گذاشته ام! زنگ تفریح که شد، رفتند و برای خودشان خوراکی خریدند و الان مشغول صبحانه اند! من هم به یکی شان سفارش دادم و مستخدم مدرسه هم برایم فلاسکی چای آورد. عجب کلاس باحالی شده الان! .... آقای مدیر با جعبه ای شیرینی خامه ای سر کلاس آمد؛ زنگ تفریح...
-
از سرزمین شمالی...
سهشنبه 10 اسفند 1395 00:30
ساعت از نیمه شب گذشته است و من بی خوابم... شام مهمان مادرم بودم؛ چه قدر نگران بودند. چه قدر دعا کردند. چه قدر دلتنگ هیراد بودند. هیراد و فروغ شهرستان اند و من تهرانم. ماشین هم در تعمیرگاه است. دلم گرفته است... وقتی در منزل پدرم یکی از شبکه ها سریال «از سرزمین شمالی» را نمایش می داد، ناخودآگاه دلم خواست جایی مثل...
-
خدایا...
جمعه 6 اسفند 1395 08:21
خدایا.. این اتفاق می توانست خیلی بدتر از این باشد..، سپاس که یک بار دیگر به من نشان دادی که می بینی ام... سپاس!
-
در ساعت پنج عصر...
سهشنبه 3 اسفند 1395 00:45
سه شنبه ی پیش، بیست و ششم بهمن، ساعت پنج عصر در گردنه ی اسدآباد تصادف کردیم...، من و هیراد یک شب در بیمارستان بستری بودیم و فروغ دو شب. هیراد از ناحیه ی پیشانی زخمی شد، کف پای راست فروغ شکست، و پای راست و استخوان های سینه ی من ضرب دید...، این ها مهم ترین آسیب های جسمانی یی بود که به ما وارد شد، وگرنه حال جسمانی هیچ...
-
برف...
دوشنبه 25 بهمن 1395 08:51
سر کلاس هستم...، بیرون برف می بارد. تعداد دانش آموزان آن قدر کم است که نمی شود درس داد! عکس،٬ منظره ی پشت مدرسه است.
-
به بارون بگو ما رو نباره!
جمعه 22 بهمن 1395 15:06
*هیراد پیش از خوابیدن می گوید:«باید مواظب جینگیل باشم! بهش می گم امشب جیش نکنه!» *مادرم تعریف می کند که یک بار که حالش خوب نبوده، به هیراد می گوید:«برو با عمو مرتضی بازی کن، من حالم مریضه۰» می رود پیش عمو مرتضی. لحظاتی بعد پیش مادرم برمی گردد و می گوید:«مادربزرگ، تحمل کن! الان بابام می آد می بریمت دکتر!»...
-
جایی گوشه ی دلت...
جمعه 22 بهمن 1395 15:03
جایی برایم گوشه ی دلت می گذاری جایی که جای هیچ کس نیست. همان گوشه ی خالی دلت که هیچ کس پیدایش نمی کند هیچ کس ... آن جا را برای من کنار بگذار. "سید علی صالحی "
-
چوپی
دوشنبه 18 بهمن 1395 23:27
پنج شنبه شب پیش، عروسی مرتضی بود؛ آخرین و کوچک ترین برادرم! عروسی در یک تالار نزدیک خانه مان بود. صبح که بیدار شدم و به عادت همیشگی پنجره را باز کردم، از تماشای آن همه برف جا خوردم!.. ناخودآگاه عروسی برادر بزرگم خاطرم آمد؛ آن هم در یک روز برفی بود! من، کودکی کنجکاو و بازیگوش، کنار برادرم روی پشت بام دکان پدرم ایستاده...
-
من اهل دوســــت داشتنم، تــــــــو اهل کجایی...؟
یکشنبه 17 بهمن 1395 18:49
خیلی وقت ها پیش می آید که یک پست وبلاگم را بارها و بارها بخوانم، شاد شوم، غمگینی کنم... مثل این پست آخر درباره ی هوشنگ گلشیری بزرگ و این عنوان زیبا از همسرش که «اگر نمی نوشت، می مرد!» من عاشق این عنوان شدم و این پست را گذاشتم؛ اصلا همه ی آن توضیحات، حاشیه نویسی بر این عنوان است. اصل همین است و بس. راستش من هم همین...
-
اگر نمی نوشت، می مرد...
چهارشنبه 13 بهمن 1395 18:45
روایتی از ١٣ سال زندگی هوشنگ گلشیری برای نوشتن یک رمان؛ اگرنمی نوشت، می مرد... فرزانه طاهری خیلی سال گذشته است، شاید ٣٠ سال. نوارهای کاستی اینجا و آنجامی دیدم، روی همهشان نوشته شده بود مادر. هر وقت به اصفهان می رفت، یا مادر سالی یکدوماه به تهران می آمد، می نشست پای صحبتش تا برایش از خیلی قدیمها بگوید. از زمانی که...
-
آن جا که هستی...
دوشنبه 11 بهمن 1395 19:00
یا مرا با خود ببر آن جا که هستی... یا بیا... "بیدل دهلوی"
-
خدایا..!
دوشنبه 11 بهمن 1395 18:53
خدایا! سپاس بابت این که می بینی ام... سپاس! لطفا مراقب عزیزانم باش و غم و نگرانی را از آن ها دور کن.
-
دلتنگی...
یکشنبه 10 بهمن 1395 18:50
دلم گرفته است...؛ جایی ماشین را پارک کرده بودم و به غروب خورشید خیره شده بودم. هیراد روی صندلی عقب خواب بود. ساختمان های سیمانی رنگ و رو رفته، آخرین تراشه های خورشید را پشت شان مخفی کرده بودند. ترانه های غمگین، یکی بعد از آن یکی، حالم را بد تر کرد..، مخصوصا ترانه ای فرانسوی که شعرش را نمی فهمیدم، اما انگار همه ی غم ها...
-
در هستی تو من هستم...
جمعه 8 بهمن 1395 19:53
همین که هستی و این لحظه های زیبا هست همین که هستم و طومار آرزو ها هست همین که صحبت دیشب کشید تا امشب همین که امشب مان را پلی به فردا هست همین که هستی و در هستی تو من هستم همین که هست ، مرا نیست، نیست ، اما هست همین که تشنه ی ِ یک جرعه ایم و خوشحالیم که در حوالی مان رود هست دریا هست همین که هیچ نیازی به حبِ خوابی نیست...
-
گریه ی آسمان...
جمعه 8 بهمن 1395 07:02
عادتم شده است که هر صبح، همین که از خواب برمی خیزم، پنجره را رو به کوچه باز می کنم. بیشتر وقت ها هوای آلوده است و بس! امروز اما باران می بارد. شاید گریه ی آسمان باشد برای آتش نشان ها. نمی توانم فراموششان کنم. غمشان بر دلم سنگینی می کند. وقتی فکر می کنم به جزئیات حادثه، بغض تا بیخ گلویم بالا می آید. این هم می گذرد، اما...
-
دست تو در آستین من...
پنجشنبه 7 بهمن 1395 23:05
بیا لباس هم باشیم دکمه دکمه روی تن هم بوسه بدوزیم دلم می خواهد دست من در آستین تو باشد دست تو در آستین من طوری که عطر تنمان گیج شود و آغوش، نفهمد چه کسی آن یکی را بیشتر از آن یکی دوست دارد راستش را بخواهی من از این جنس سردرگمی ها که نمی دانی تار عاشق تر است یا پود... خوشم می آید .... "رسول...
-
با من قدم بزن!
پنجشنبه 7 بهمن 1395 22:56
*روی دریاچه ی چیتگر قایق سواری می کنیم؛ همین که پیاده می شویم، هیراد می گوید:«عالی بود!» *عمو مرتضایش را خیلی دوست دارد؛ سر سفره می گوید:«باید فیلم آقای فردریکسن رو ببرم برای عمومرتضی، شاید خوشش بیاد!» ,( آقای فردریکسن، کاراکتر اصلی انیمیشن up.) *«دیگه نمی شه با عمو مرتضی جنگید؛ می خواد عروسی کنه!» *صبح ها که می برمش...
-
ره صبر چون گزینم؟...
چهارشنبه 6 بهمن 1395 21:35
من خسته چون ندارم نفسی قرار بی تو به کدام دل صبوری کنم ای نگار بی تو ؟ ره صبر چون گزینم من دل به باد داده که به هیچ وجه جانم نکند قرار بی تو "سعدی" پ.ن: عکس را نوروز ۸۸ گرفتم؛ کرمانشاه، تکیه ی بیگلر بیگی.
-
سیلی...
سهشنبه 5 بهمن 1395 19:29
« من میخواهم صحنههایی را به تو نشان دهم که مثل سیلی به صورتت بخورد و امنیت تو را خدشهدار کند و به خطر بیندازد. میتوانی نگاه نکنی، میتوانی خاموش کنی، میتوانی هویت خود را پنهان کنی، مثل قاتلها، اما نمیتوانی جلوی حقیقت را بگیری، هیچ کس نمیتواند. » (کاوه گلستان) این عکس از مجموعه ی عکس هایی ست که «کاوه گلستان» از...
-
نان و پنیر...!
سهشنبه 5 بهمن 1395 09:31
بیرون برف می بارد. زنگ تفریح است و من توی دفتر دبیران، لقمه ی نان و پنیرم را می خورم! حال خوشی ست. دیروز هم خوب بود؛ برای نخستین بار ساندویچ میگو خوردم!! خوشمزه بود!
-
اشتیاق...
یکشنبه 3 بهمن 1395 23:35
بیرون ز تو نیست آنچه می خواسته ام فهرست تمام آرزوهای منی "شفیعی کدکنی" بشنوید ؛ تصنیف «اشتیاق» با صدای علیرضا قربانی.
-
به جفایی و قفایی نرود عاشق صادق...
شنبه 2 بهمن 1395 20:57
هر که سودای تو دارد چه غم از هر دو جهانش نگران تو چه اندیشه و بیم از دگرانش آن پی مهر تو گیرد که نگیرد پی خویشش وان سر وصل تو دارد که ندارد غم جانش هر که از یار تحمل نکند یار مگویش وانکه در عشق ملامت نکشد مرد مخوانش چون دل از دست به درشد مثل کره توسن نتوان بازگرفتن به همه شهر عنانش به جفایی و قفایی نرود عاشق صادق مژه...
-
باز هم باران گرفت...
شنبه 2 بهمن 1395 12:19
دوای درد مرا هیچ کس نمی داند فقط بگو به طبیبان ، دعا کنند مرا "مهرانه جندقی" باز هم باران گرفت....